در انتظار آفتاب عشق WAITING FOR THE SUN LOVE

تقدیم به آستان مقدس حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ در خدمت همه ارادتمندان حضرت امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیه السلام

در کمین گل سرخ سالروز شهادت شهید علی صیاد شیرازی

بسم الله الرحمن الرحیم




سردار شهید صیاد شیرازی

امیر سپهبد علی صیاد شیرازی در سال 1323 در کبود گنبد مشهد به دنیا آمد. مادرش شهربانو و پدرش زیاد نام داشت. پدرش، که از عشایر فارس بود، به استخدام ژاندارمری در آمد و سپس به ارتش منتقل شد. او از جاذبه‌ای خاص برخودار بود، از این رو علی تحت تأثیر پدر از کودکی به ارتش علاقه مند شد. او به همراه پدر و خانواده، مانند دیگر خانواده‌های نظامیان، از شهری به شهری مهاجرت می کرد. شهرهای مشهد، گرگان، شاهرود، آمل، گنبد و سرانجام گرگان محل پرورش وی شدند. او سال ششم متوسطه را در تهران گذراند و در سال 1342 موفق به اخذ دیپلم گردید. او در سال 1343 در کنکور دانشکده افسری شرکت کرد و پذیرفته شد و سرانجام در مهرماه 1346 در رسته توپخانه دانش آموخته شد و با درجه ستوان دومی وارد ارتش گردید.


او پس از طی دوره آموزشی در شیراز و اصفهان به لشگر تبریز و سپس لشگر زرهی کرمانشاه منتقل شد. علی صیاد شیرازی در سال 1352 به دلیل لیاقت ها و دقت هایش در کار، برای تکمیل تخصص های توپخانه از طرف ارتش به آمریکا اعزام شد تا دوره هواسنجی بالستیک را بگذراند. او این دوره آموزشی را در شهر فورت سیل از ایالت اوکلاهما، در منطقه‌ای نظامی، با موفقیت طی کرد. او پس از گذراندن دوره، با تخصصی جدید و روحیه‌ای با نشاط به ایران مراجعت کرد. ارتش برای استفاده از دانش نظامی ستوان، او را در سال 1353 به اصفهان ـ مرکز توپخانه منتقل کرد. در اواخر حکومت پهلوی به دلیل این که در بین افسران، تبلیغات ضد رژیم می کرد، ضد اطلاعات، از قرار دادن جنگ افزار در اختیار وی ممانعت کرد و اعلام نمود که از واگذاری مشاغل حساس به او خودداری شود. سرانجام سروان در 19 بهمن دستگیر و زندانی شد. دوره دوم زندگی سرگرد صیاد بعد از پیروزی انقلاب آغاز می‌شود: او پس از پیروزی انقلاب با رحیم صفوی و حجت الاسلام سالک آشنا می‌شود و با یکدیگر پیمان می بندند که از پادگان های اصفهان حفاطت نمایند. پس از حوادث کردستان، صیاد با درجه سرگردی به غرب اعزام می گردد و با هماهنگی ارتش و سپاه سنندج را آزاد می کنند. لیاقت های سرگرد در کردستان موجب می گردد تا با درجه سرهنگی به فرماندهی عملیات غرب منصوب گردد. اختلافات سرهنگ علی صیاد شیرازی با بنی صدر اولین رئیس جمهوری اسلامی موجب برکناری وی و خلع دو درجه می گردد. اما دیری نپایید که بنی صدر سقوط کرد و محمد علی رجایی به ریاست جمهوری رسید و سروان مجدداً با دو درجه به غرب کشور اعزام می‌شود. سرهنگ با تأسیس قرارگاه حمزه سیدالشهداء لشگرهای 64 ارومیه و 28 کردستان و تیپ های 23 نیروی ویژه هوا برد و تیپ 30 گرگان شهرهای بوکان و اشنویه را آزاد کرد. در هفتم مهرماه 1360 به خاطر رشادت ها و لیاقت ها توسط امام خمینی به فرماندهی نیروی زمینی منصوب شد.


او در عملیات طریق القدس، فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، مسلم بن عقیل، مطلع الفجر، محرم، والفجر 1، 2، 3، 4، 8، 9، عملیات خیبر و بدر و قادر شرکت نمود و پیروزی های بزرگی را برای ایران به ارمغان آورد. سرهنگ علی صیاد شیرازی در مرداد سال 1365 از فرماندهی نیروی زمینی استعفا داد و با پیشنهاد آیت الله خامنه‌ای و تصویب رهبر کبیر انقلاب به سمت نمایندگی امام در شورای عالی دفاع منصوب شد. در سال 66 به درجه سرتیپی نایل آمد. سرتیپ صیاد شیرازی در سال 67 در عملیات مرصاد که مرزهای غرب ایران مورد هجوم منافقین قرار گرفته بود منافقین را شکست داد. سرانجام صیاد شیرازی در مقام جانشینی ریاست ستاد کل به خدمت مشغول شد. تیمسار سرتیپ صیاد شیرازی در 16 فروردین 1378 با حکم فرماندهی کل قوا به درجه سرلشگری نایل آمد.



در بامداد 21 فروردین 1378، امیر سپهبد علی صیاد شیرازی در حال خروج از منزل، به وسیله ی منافقین مسلح در پوشش رفتگر، در برابر دیدگان فرزندش به شهادت رسید و منافقین کوردل، رسماً اقدام به این جنایت هولناک را به عهده گرفتند. و او به آرزوی دیرین خود یعنی شهادت در راه حق دست یافت.
 


نرم افزار صیاد دلها(مخصوص همراه)


این نرم افزار در مورد زندگی نامه شهید بزرگوار اسلام شهید صیاد شیرازی همراه با تصاویر مخصوص موبایل است.
فرمت این برنامه جاوا
 
 
 


معرفی کتاب:
کتاب حاضر سرگذشت‌نامه شهید سپهبد علی صیاد شیرازی فرمانده نیروی زمینی ارتش می‌باشد که در ۵ بخش ارائه شده است: بخش اول: از دوران کودکی تا پیروزی انقلاب اسلامی ایران (تولد، کودکی، تحصیل، ورودش به ارتش و حوادث و رویدادهای دانشکده افسری تا دوره چتربازی و رنجری، ازدواج، حوادث دوران پیروزی انقلاب)، بخش دوم: پس از پیروزی انقلاب تا انتصاب وی به فرماندهی نیروی زمینی ارتش (مطالبی از حوادث کردستان و غائله پاوه و سردشت به همراه شهید چمران و دیگر شهدا و فرماندهان ارتش و سپاه چون: شهید بروجردی، متوسلیان، شیرودی و خاطراتی از بنی‌صدر، فرماندهی سنندج، دوران مجروحیت و ترفیع درجات نظامی، و …) بخش سوم: دوران فرماندهی نیروی زمینی تا عملیات مرصاد و پایان جنگ (خاطرات و نوشته‌هایی از دوران فرماندهی ایشان در مناطق جنگی غرب و جنوب و عملیاتهای متعدد، بستان، تنگه چزابه و شهید مردانی‌پور، شهید باقری، محسن وزوایی و …..)، بخش چهارم: دو سال پایانی جنگ. بخش پنجم: سرانجام (شامل روزهای آخر قبل از شهادت و نحوه شهادتش به همراه متن پیام حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به مناسبت شهادت ایشان و متن یادداشت ایشان پس از رحلت امام (ره). تصاویری نیز درباره متن کتاب به همراه زیرنویس آمده است.

مطالعه آنلاین کتاب در کمین گل سرخ
دانلود با حجم 2.3 مگا بایت pdf
 
 
 

+ مهدی گلپایگانی ; ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢۱
comment نظرات ()

اشعار ایام فاطمیه

...اگر یک ضربت قنفذ نه کافی بود بر قتلش

به جان فاطمه قنفذ همان ضربت دو تا میزد...

 

آزار داده‌اند ز بس در جوانی‌ام
بیزار از جوانی و از زندگانی‌ام

جانانه‌ام که رفت، چرا جان نمی‌رود؟
ای مرگ! همتی که به جانان رسانی‌ام

هر شب به یاد ماه رخت تا سحرگهان

هر اختری‌ست شاهد اخترفشانی‌ام

بر تیرهای کینه، سپر گشت سینه‌ام

آرَم گواه پیش تو پشت کمانی‌ام

یاری ز مرگ می‌طلبم، غربتم ببین
امت پس از تو کرد عجب قدردانی‌ام!

موی سپید و فصل جوانی خبر دهد

کز هجر خود به روز سیه می‌نشانی‌ام

دیوار می‌کند کمکم راه می‌روم

دیگر مپرس از من و از ناتوانی‌ام

سوزنده‌تر ز آتش غم غربت علی‌است
ای‌مرگ! مانده‌ام که ز غم‌ها رهانی‌ام

 

ندارد کودکی طاقت که نیلی

زسیلی صورت مادر ببیند

هزاران بار اجل برمرد خوشتر

که سیلی خوردن همسرببیند

چه حالی می کند پیدا خدایا

اگر این صحنه را حیدر ببیند

مگو روکرده پنهان تا مبادا

رخش را ساقی کوثر ببیند

مبادا مادری را دختری خرد

به وقت مرگ در بستر ببیند

ندارد طاقتی زهرای اطهر

که زینب را به چشم تر ببیند

چه جانسوز است وجان فرسا خدایا

که داغ مادری دختر ببیند

نهان چادر و سجاده اش را

مبادا زینب مضظر ببیند

برو دیوار و در را شستشو کن

مگر این صحنه را کمتر ببیند

 

وقتی گرفت شعله ز من پرّ و بال را

دیدم به صحن خانه خود قیل و قال را

گیرم نبود فاطمه دُردانه رسول
 
آتش که می زدند حرم ذوالجلال را

بالم به میخ گوشه در گیر کرده بود

قدرت نداشتم که بگیرم و بال را

حتی نشد که چادر خود را به سر کِشم

یعنی به من ندارد عدو این مجال را

ممکن نبود شال علی را رها کنم

ممکن نبود ضربت قُنفُس محال را

بنت الهدی کجا و چهل مرد نا نجیب
 
هرگز کسی جواب نداد این سوال را

از سرنوشت محسنم آگه کسی نشد

مخفی کنم چو تربتم این شرح حال را

چشم خشک از چشمهای تر خجالت می کشد

چشمه وقتی خشک شد ، دیگر خجالت می کشد

سوختن در شعله ی دل کمتر از پرواز نیست

هر که اینجا نیست خاکستر ، خجالت می کشد

بستن در بهر شرمنده شدن بی فایده ست

این گدا وقت کرم بهتر خجالت می کشد

لطف این خانه زیاد و خواهش ما نیز کم

دستهای سائل از این در خجالت می کشد

طفل بازیگوش را شرمی نباشد از کسی

بیشتر با دیدن مادر خجالت می کشد

تا عروج فاطمه جبریل را هم راه نیست

در مسیر عرش، بال و پر،خجالت می کشد

حتم دارم که قیامت هم از او شرمنده است

با ورود فاطمه ، محشرخجالت می کشد

نامه اعمال نوکرها بدست فاطمه ست

آنقدر می بخشد و.... نوکرخجالت می کشد

 آنچه مادر می کشد،دردش به دختر می رسد

گر بیفتد مادری ، دختر خجالت می کشد

دست این از دست آن و...دست آن از دست این....

آه....دارد همسر از همسر خجالت می کشد

 

اندازه دوماه عزا غم گرفته ام

چشمم گواه این دل ماتم گرفته ام

پیراهن سیاه تنم را شب فراق

بر سینه ام نهاده و محکم گرفته ام

صاحب عزا بیا که سراغ تورا دوماه

با قطره های جاری اشکم گرفته ام

یک روز مثل چشم تو خون گریه می کند

این دیده های ابری شبنم گرفته ام

هرروز پا به پای تو در بین روضه ها

با نوحه خوان هیئتمان دم گرفته ام

تا فاطمیه دست دلم را رها مکن

من با غم تو انس دمادم گرفته ام

امشب بیا و کرب و بلای مرا بده

دست دخیل بر نخ پرچم گرفته ام

این عطر کربلاست که از مشهدالرضاست

امشب دوباره شور محرم گرفته ام

 

اگر خدا به کرم بر قلم توان بدهد

ویا به بیت غزلهای من زبان بدهد

عنایتی کند و دست خسته جان گیرد

قلم به وصف تو برخیزد و نشان بدهد

هنوز هم که هنوزست بعد دهها قرن

قسم به اسم شما کوه را تکان بدهد

 

 

 

قلم زدم گهر واژه هام بی حد شد

وبغض راه گلو بست و بر نفس سد شد

قسم به حضرت حق هر کسی تورا نشناخت

ولایتش نپذیرفته است و مرتد شد

بلهِ که فاطمه یعنی علی علی زهراست

بله که منکر حیدر ز درس تو رد شد

بهشت زیر قدمهای پاک تو یعنی

کسی برای خدا فاطمه نخواهد شد

 

وفاطمه بخدا انقلاب کوبندست

در آن سیاهی شب آفتاب کوبندست

ادامه نسل شیعه ها زفاطمه است

واین سخن یعنی انتخاب. کوبندست

وجود انسیة الحور پاک او الحق

برای اهل مدینه خطاب کوبندست

آهای مردم جاهل که گفته اید ابتر

شانئک هو الابتر جواب کوبندست

 

نماز عشق به پا می کنم به نام حسین
به نای سینه نوا می کنم به نام حسین
تو زینبی و همه قاصرند از وصفت
کتاب عشق تو وا می کنم به نام حسین
به نام دلبرت اذن دخول می گیرم
طواف کوی تو را می کنم به نام حسین
به نام نامی معشوق شهره اند عشاق
تو را همیشه صدا می کنم به نام حسین
من از تو یاد گرفتم چنین عبادت را
میان سجده دعا می کنم به نام حسین
قسم به سجده ی تو اعتقاد من این است
نماز سوی خدا می کنم به نام حسین
تو آمدی که گویی برای قرب خدا
وجود خویش فدا می کنم به نام حسین

دمشق و کربلا هردو تربت عشق است
شب ولادت وقت صحبت عشق است

خدا عنان دل ما به دست تو داده
اسیر دام تو اما ز غیر آزاده
اگر پیاله ی ما بوی چشم تو گیرد
شود برای همیشه لبالب از باده
نوای زین ابی را به هرکسی ندهند
که این مدال فقط گردن تو افتاده
چنان سگی به در خانه ات ببند مرا
که نام صاحب کلب است نقش قلاده
اگرکه باز شود دیده ها ز نور اشک
اگر قدم بگذاریم بین این جاده
به چشم خویش ببینیم پای پرچم عشق
هنوز با کمری راست زینب استاده
خدا شهود شود بی حجاب در دل شب
 نشسته دختر زهرا میان سجاده

به بی نظیری تو اعتراف باید کرد
شبیه کعبه به دورت طواف باید کرد

زمان بوسه رسیده کمی مدارا کن
رسیده ایی بغل یار دیده ات وا کن
در این نگاه برای همیشه ای خواهر
تمام حسن خداوند را تماشا کن
به فکر عبد گنه کار باش و یک لحظه
به احترام حسین دست خویش بالا کن
به پشت معجر خود با کمی دعا کردن
تمام شهر پر از مور مثل زهرا کن
همه به یاد خدیجه رخ تو بوسیدند
جلال بانوی مکه دوباره احیا کن
ببین پگونه پدر مست دیدن تو شده
نظر به چهره ی پر افتخار مولا کن
سلام دختر حیدر شریکه الارباب
بزرگ زاده بیا و گدای خود دریاب
کسی که دست توسل بر این سرا بزند
قدم به وادی ممنوعه ی خدا بزند
حرام باد به هر عاشقی که بی اذنت
قدم برای زیارت به کربلا بزند
شناختی که من از دستهایتان دارم
بعید باشد اگر دست رد به ما بزند
همین کرامتتان شد سبب هر شب و روز
که حلقه دور نگین کرم گدا بزند
تو قرص نان خودت را به سائلی دادی
که حق به خانه ی تان مهر هل اتی بزند
تهجد سحرت بسکه غرق ذات خداست
حسین تکیه ی آخر بر این دعا بزند
اذان دمی که شده احترامتان واجب
به دست های شما بوسه مصطفی بزند
ز محضر همه سادات عذر می خواهم
اگرکه گفته ام آتش به قلب ها بزند
خدا  نیاورد آن روز را که در شهری
کسی به بی ادبی نامتان صدا بزند
به غیر حضرت زهرا کسی اجازه نداشت
که  دست بر گره معجر شما بزند...

 

هزار بار شکستند رکن مولا را

یکی نگفت چرا می‌زنید زهرا را

همین که فاطمه‌اش بر روی زمین افتاد

سیاه دید علی روی آسمان‌ها را

کسی که شیعه بود، مادرش بود زهرا

خدا گواست که کشتند مادر ما را

فراق فاطمه بر کشتن علی بس بود

روا نبود ببندند دست مولا را

هزار مرتبه نفرین بر آن ستم‌گستر

که کشت حامی تنها امام تنها را

برای مادر سادات گریه منع شده

که بهر گریه گرفته‌ است راه صحرا را

علی چگونه ببیند بر آن رخ نیلی

شرار تابش خورشید و سوز گرما را

کنار سایۀ نخلی در آفتاب گریست

شب از عناد بریدند نخل خرما را

رواست عالمیان جان دهند از این غصه

که جای پنجۀ دیو است روی حورا را

قسم به سورۀ یاسین و هل ‌اتی «میثم»

که پیش چشم علی می‌زدند طاها را

 

در فاطمیّه های خدا سینه می زنی

با روضه های اهل کِسا سینه می زنی

هر روز و شب برای غریبیِّ مادرت

یا گریه می کنی تو و یا سینه می زنی

تا این که در کنار شما سینه زن شویم

آقا بگو به ما، تو کجا سینه می زنی؟

صاحب عزای مادر پهلو شکسته ای

پس درب هیئتیّ و جدا سینه می زنی

از کوچه ی مدینه و از درب سوخته

تا خیمه گاه کرب و بلا سینه می زنی

از بوی خانه ی شهدا حدس می زنم

آقا بهشت با شهدا سینه می زنی

تا این که مستجاب شود گریه های تو

بعد از نماز و بعد دعا، سینه می زنی

خیلی ضمیر فرد مخاطب به کار رفت

اصلاح می کنم که: شما سینه می زنی

حالا که ما (اسیر) همان کوچه ها شدیم

معلوم می شود که چرا سینه می زنی

 

در فاطمیه بود که ما سینـه زن شدیم
با پیرهن سیاه عزا سینـه زن شدیم
گفتی جواز کرببلا روضه ی من است
اصلاً به عشق کرببلا سینـه زن شدیم
در روضـه هایتان همگی پر زدیم و بعد
همراه ساکنان سماء سینـه زن شدیم
بر سینـه های سینه زنان مهر می زنی
ما هم به شوق مهر شما سینـه زن شدیم
ما نذر کرده ایم که قـربانی ات شویم
در راه رفتن به منا سینـه زن شدیم
در صحن شـاه سینه زدن چیز دیگریست
در کنج صحن عشق رضا سینـه زن شدیم

*****

این عید به نور فاطمیه زیباست

روزی تمام این سال با زهراست

با بردن نا فاطمیه فهمیدم

سالی که نکوست از بهارش پیداست

 

بیا بیا گل زهرا عزای مادر توست

صفای فاطمیه از صفای مادرتوست

اگر که سائلم و نوکر همیشه گی ام

فقط به خاطر لطف و عطای مادر توست

تمام عزت شیعه رحین منت اوست

تمام زندگی ما فدای مادر توست

زنور چادر او ما همه مسلمانیم

که اصل طینت ما خاک پای مادر توست

به وقت مرگ که دستم زهر دری کوتاست

امید و دل خوشیه من  وفای مادر توست

دوباره فاطمیه آمده،ای سینه زن دل را محیا کن

خودت را در میان، سینه زن ها باز هم جا کن

برای مادرت از جنس آدم،کوچه ای وا کن

به پای مادرت در کوچه، قد را تا کمر تا کن

دوباره پلک را بر دار و بر دریا بزن ای چشم

بیا و آستین اشک را بالا بزن ای چشم

بیا و کوچه ای وا کن به روی قلب این مردم

بیا و کوچه ای  وا کن، بدون آتش و هیزم

بیا و کوچه ای وا کن که زهرا در برش باشد

بجای سنگ بال حور دیوار و درش باشد

ردیف بچه شیعه یک به یک تا آخرش باشد

به خنده باز دستان حسن، در دستهای مادرش باشد

بیا مادر به این کوچه ،همه مشتاق تو هستند

به خدمت شالشان را بر کمر بستند

همه از اشک در چشمانشان باغ فدک دارند

به روی سینه از بس مشت کوبیدند یک سینه ترک دارند

وبا مظلومها از جمله مولا دردهای مشترک دارند

دوباره مرغ روحم،هوای کربلا کرد

دل شکسته ام را اسیر و مبتلا کرد

چه کربلای اشکی ،چه نینوای خونی

که دیده و دلم را به غصه مبتلا کرد

فدای آن حسینی که زیر تیغ قاتل

سرش بریده گشت و به شیعیان دعا کرد

برمشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا

بر دلم ترسد بماند آرزوی کربلا

 

بَـر ملا ئک داد نعش همسرش
گرچه تاب آه، ا ز آیینه رفت
روشنی می شُست از آن خانه دست
رفت از این دنیا به دنیایی دگر
سخت وآسان است ا ما واگر
کودکا ن بی مادر و تنها پد ر
دو به دو می آمدند بی پا وسر
لب به سا ن غنچهء گل بسته بود
وز گلاب اشکشان دل خسته بود
محسن ا ز هستی خود سرگشته بود
او فدایی بهر مادر گـشته بود
ما درآ ، آغوش دریا کرده ای
خوش نسیمی سوی صحرا کرده ای
مادرا ، ای مهربان بی من مـَرو
می روی بی کاروان بی من مرو
تابـش خورشید چو ن پایان گرفت
ماتم عظما شـــد و با ران گرفت
شُست دست ا ز جان ، تن جانا نه شد
مادر خورشید جاویدانه شــد
سوگ زهرا سوگ جمع اولیا ست
ای دریغا سوگ ختم الا نبیاست

دوباره فاطمیه آمده،ای سینه زن دل را محیا کن

خودت را در میان، سینه زن ها باز هم جا کن

برای مادرت از جنس آدم،کوچه ای وا کن

به پای مادرت در کوچه، قد را تا کمر تا کن

دوباره پلک را بر دار و بر دریا بزن ای چشم

بیا و آستین اشک را بالا بزن ای چشم

بیا و کوچه ای وا کن به روی قلب این مردم

بیا و کوچه ای  وا کن، بدون آتش و هیزم

بیا و کوچه ای وا کن که زهرا در برش باشد

بجای سنگ بال حور دیوار و درش باشد

ردیف بچه شیعه یک به یک تا آخرش باشد

به خنده باز دستان حسن، در دستهای مادرش باشد

بیا مادر به این کوچه ،همه مشتاق تو هستند

به خدمت شالشان را بر کمر بستند

همه از اشک در چشمانشان باغ فدک دارند

به روی سینه از بس مشت کوبیدند یک سینه ترک دارند

وبا مظلومها از جمله مولا دردهای مشترک دارند

بیا بیا گل زهرا عزای مادر توست

صفای فاطمیه از صفای مادرتوست

اگر که سائلم و نوکر همیشه گی ام

فقط به خاطر لطف و عطای مادر توست

تمام عزت شیعه رحین منت اوست

تمام زندگی ما فدای مادر توست

زنور چادر او ما همه مسلمانیم

که اصل طینت ما خاک پای مادر توست

به وقت مرگ که دستم زهر دری کوتاست

امید و دل خوشیه من  وفای مادر توست

 

ما سائلیم و نوکریت آبروی ما

یا ایهاالعزیز نظر کن به سوی ما

تا کی برای نافله های سحرگهی

با خون دل شود دل شبها وضوی ما

گر مانده ایم شکر خدا پای پرچمت

بر تار موی تو گرهی خورده موی ما

ساقی اشک بر دل ما هم سری بزن

بوی می طهور تو دارد سبوی ما

همچون نسیم دربدرم می کنی چرا؟

پس کی رسد به خیمۀ تو جستجوی ما

آیا شود که نیمه شبی بهر درد دل

بد بگذرانی و شوی همگفتگوی ما

ای شهریار عشق به نام مقدست

باشد وصال تو همۀ آرزوی ما

روضه گرفته ایم قدم رنجه ایی کنی

شاید فتد مسیر عبورت به کوی ما

از لحظه ایی که حرمت مادر شکسته شد

بغضی نهفته مانده ز غم در گلوی ما

ای نازنین فاطمه برگرد از سفر

خیمه نشین فاطمه برگرد از سفر

در خاطرم شد زنده یاد فاطمیون  یاد در ودیوار و مسمار پر از خون

یاد زمانی که گل یاس علی رفت     هم یار و عشق و جان و جانان علی رفت

یا مجتبی بگشا زبان بر خاطراتت    ای کاش میگفتی تو راز گیسوانت

گفتی تو همراهش میان کوچه بودی     اما نگفتی از چه چون پروانه بودی

از بیت الاحزانش بگو از گریه هایش    از طعنه اهل مدینه از شعارش

با ما بگو یا مجتبی زهرا چرا رفت    او در جوانی از چه با قد کمان رفت

آخر چرا ره گم نمود او بین کوچه/ روزش چرا شب شد به نا گه بین کوچه

یا مجتبی راز دلت را فاش بنما       زان حمله و ضرب لگد آگاه بنما

از حیرتت با ما بگو در بین        با ما بگو بابا کجا بود آن میانه

مادر که هر جایی علی فریاد می کرد   حالا چرا از فضه استمداد می کرد

وقتی علی را سوی مسجد می کشیدند  گفتی چگونه دل ز یکدیگر بریدند

با من مگو این راز را من ناتوانم      بهر شنیدن هم دگر طاقت ندارم

اما بگو وقت کفن نعره چرا زد     حیدر چرا و از چه بر دیوار سر زد

یا مجتبی مستم ز یاد فاطمیون     گردد الهی قد سروم بید مجنون

آن گروهی که می از ساغر بیگانه زدند

آن گروهی که می از ساغر بیگانه زدند

پشت پا برحرم وحرمت خم خانه زدند

سینه پر کینه شد از واقعه خم غدیر

کز ستم آتش کین بر درآن خانه زدند

اه از توظئه رهبر پیمان شکنان

که به فرموده او سنگ به پیمانه زدند

من نگویم که چه رخ داده ولی می دانم

شمع را کشته شرر بر پر پروانه زدند

سینه را میخ در خانه درید از اثرش

تیر غم بر جگر ساقی میخانه زدند

بلبل از سوز جگر نعره کشید از غم گل

تا که بر صورت گل سیلی خصمانه زدند

تا نبی رفت علی شد زستم خانه نشین

خنده شوق برآن همت مردانه زدند

گفت(ژولیده) که درذم عدو حافظ گفت

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

 

حق نعمت نتوان کرد ادا رحمان را
 که عطا کرده به ما آینه قرآن را
تربیت یافته مکتب وحی نبویست
 قوت مدحت او نیست مدیحه خوان را
آسمانها و زمین روشنی از او دارند
عرشیان خیره شوند این شجر رخشان را
بحجت قلب نبی کوثر جوشان رسول
عطر سیبی که معطر بکند رضوان را
در عبادات نبی، وقت مناجات علی
افق معرفتش خیره کند انسان را
کیست آزاده تر از بانوی تقوی و عفاف
که شکوهش شکند شاکله شیطان را
مرحم زخم پدر بود به پیکار احد
باید از فاطمه آموخت چنین عرفان را
معجز فاطمه آن نیست که با دست دعا
رد طوفان کند و حکم کند باران را
معجز فاطمه آن است که با تیغ بیان
خوب منکوب کند سلطنت طغیان را
هست روشنگری فاطمه اعجاز بزرگ
نیست داعیه انکار چنین رجحان را
بندگی کرد خدا را به همه ابعادش
او که آموخت به ما بندگی منان را
مادر ما نه فقط شیعگی آموخت به ما
بهر این شیعه شدن داد به ما امکان را
قدر کوثر نکند درک مگر همتایش
جز علی شرح نشاید که کند برهان را
وصف صدیقه کجا و سخن ناقص من
واگذارید به ابرار چنین میدان را
بهتر آن است دم از خطبه جانانه زنیم
تا که تطهیر کند بارش کوثر جان را
کیست تا فهم کند درد و غم پنهان را
یا که مرحم بنهد زخم دل سوزان را
همه دیدند که برخواست به عزم مسجد
انسیه همره خود خواند بسی نسوان را
خاطر شهر پر از خاطره احمد شد
تا که انداخت ردا قامت نور افشان را
تا لبش خطبه به نام ازلی کرد شروع
ملک از هر سخنش برد دُر غلتان را
جان فدای کلماتش که به شیوایی محض
اول خطبه کند حمد و ثنا سبحان را
سخنانش به فصاحت همه پیغمبر وار
اینچنین کرد تصرف دل هر انسان را
ایها الناس! بدانید که من فاطمه ام
که خدا داده به ما عزت جاویدان را
جاهلیت چه شد از یاد شما شد .مردم! 
پشت کردید چرا قافله رضوان را
ای غدیر آمدگان! قصه بیعت باقی است
با چه عذری بشکستید چنان پیمان را
چه شد آن روحیۀ رزم و سلحشوریتان
نام و نان برده مگر از دلتان فرقان را
با شمایم! مگر این آیه فراموش شده
که اولوالامر سزاوار بود فرمان را
نه علی بود که با فتنه گران می جنگید؟
 تا فراگیر نبینید دگر طوفان را؟
من به تکلیف الهیم عمل خواهم کرد
میکشم باز بر این فتنه خط بطلان را
به شکوهش، به جلالش، به قیامش سوگند
خطبه اش ریخت به هم دایره امکان را
 باز تجدید کنم مطلع این عنوان را
بازخوانی کنم این دفتر و این دیوان را
راستی فاطمه از ما چه توقع دارد؟
نقش ما چیست در این خطبه، بدانیم آن را
نه، روا نیست که از فاطمه گوئیم ولی
درد او را نشناسیم و غم دوران را
ذاکران! این همه اندوه به عالم اما
واژه هامان همه گفتند فقط هجران را
شاعران! از خط و خال این همه گفتیم ولی
شعر امروز نزیبد مژه و مژگان را
قلم امر به معروف بگیریم به دست
مگر از جامعه بیدار کند وجدان را
بیش از اینها نشویم از شهدا جا مانده
درد امروز بصیرت طلبد درمان را
شیعه فرزند زمان است خدا می داند
 برنتابد ستم کفر و تب کفران را
شعر بیداری اسلامی امروز این است:
امت فاطمه! دریاب مسلمانان را
هست آزادی بحرین چنان خرمشهر 
کیست رزمنده جانباز چنین میدان را
ای خوش آن نغمه که آهنگ جهان آرا بود
 خیز، سربند ببندیم همه گردان را
به خدا وعده پیروزی مولا حتمی است
شیعه تا قلب اروپا ببرد طوفان را
باز هم میکده عشق به پا خواهد شد
 ساقی از جام ولا جرعه دهد رندان را
باز هم سفره ای از کرب و بلا پهن شود
شهد شیرین شهادت رسد این عطشان را
((مادر!امروز دلم یاد شهیدان کرده است
 یاد آن طایفۀ پیش خدا مهمان را
دوستانم همه رفتند و نبردند مرا
چه کنم من؟ چه کنم این غم بی پایان را؟
جای شکر است خدا را ز دم روح الله
 که سپرده به مسیحا نفسی بستان را
رهبر نهضت ما شکر خدا زهرائیست
نفس نافذ او اوج دهد ایمان را
پسر فاطمه هم ارث بَرَد از مادر
روح امید دمد مملکت سلمان را
بس جوادی و حسینی است ولی نعمت ما
به رضا می سپرد سال به سال ایران را
بی ولایش نکند دم ز عدالت بزنیم
دست، هیهات، رهانیم چنین دامان را
ما همه گوش به فرمان تو هستیم علی
بی قراریم نثار تو کنیم این جان را
دست زهراست نگهدار علمداری تو
تا به مهدی برسانی عَلم قرآن را
ای فروزنده تر از تابش خورشید، رُخت 
جلوه کن بر من و بگشای لب خندان را

 

بریز آب روان اسما، ولی آهسته آهسته

به جسم اطهر زهرا ولی آهسته آهسته

بریز آب روان تا من، بشویم مخفی از دشمن

تنش از زیر پیراهن، ولی آهسته آهسته

ببین بشکسته پهلویش، سیه گردیده بازویش

تو خود ریز آب بر رویش، ولی آهسته آهسته

همه خواب و علی بیدار، سرش بنهاده بر دیوار

بگرید از فراق یار، ولی آهسته آهسته

حسن ای نورچشمانم حسین ای راحت جانم

بنالید ای عزیزانم، ولی آهسته آهسته

بیا ای دخترم زینب به پیش مادرت امشب

بخوان او را به تاب و تب، ولی آهسته آهسته

روم شب ها سراغ او، به قبر بی چراغ او

کنم زاری ز داغ او، ولی آهسته آهسته

 چشم وا کن احد آیینهء عبرت شد و رفت
دشمن باخته بر جنگ مسلط شد و رفت
آنکه انگیزه اش از جنگ غنیمت باشد
با خبر نیست که طاعت به اطاعت باشد
داد و بیداد که در بطن طلا آهن بود
چه بگویم که غنیمت رکب دشمن بود
داد و بیداد برادر که برادر تنهاست
جنگ را وا مگذارید پیمبر تنهاست
 یک به یک در ملاء عام و نهانی رفتند
همه دنبال فلانی و فلانی رفتند
همه رفتند غمی نیست علی می ماند
جای سالم به تنش نیست ولی می ماند
مرد مولاست که تا لحظهء آخر مانده
دشمن از کشتن او خسته شده ٬در مانده
در دل جنگ نه هر خار و خسی می ماند
جگر حمزه اگر داشت کسی می ماند
مرد آن است که سر تا قدمش غرق به خون
آنچنانی که علی از احد آمد بیرون
می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام
می رسد قصه به آنجا که علی دل تنگ است
می فروشد زرهی را که رفیق جنگ است
چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد
وان یکاد از نفس فاطمه برتن دارد
کوچه آذین شده در همهمه آرام آرام
تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام
فاطمه فاطمه با رایحهء گل آمد
ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد
می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام
می رسد قصه به آنجا که جهان زیبا شد
با جهاز شتران کوه احد برپا شد

و از آن آینه با آینه بالا می رفت
دست در دست خودش یک تنه بالا می رفت
تا که از غار حرا بعثت دیگر آرد
پیش چشم همه از دامنه بالا می رفت
تا شهادت بدهد عشق ولی الله است
پله در پله از آن ماذنه بالا می رفت
پیش چشم همه دست پسر بنت اسد
بین دست پسر آمنه بالا می رفت
گفت: اینبار به پایان سفر می گویم
" بارها گفته ام و بار دگر می گویم"
راز خلقت همه پنهان شده در عین علی است
کهکشان ها نخی از وصلهء نعلین علی است
واژه در واژه شنیدند صدارا اما...
گفتنی ها همگی گفته شد آنجا اما
سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد
آنکه فهمید و خودش را به نفهمیدن زد
می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام
شهر اینبار کمر بسته به انکار علی
ریسمان هم گره انداخته در کار علی
بگذارید نگویم که احد می لرزد
در و دیوار ازین قصه به خود می لرزد
می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام
می نویسم که "شب تار سحر می گردد"
یک نفر مانده ازین قوم که برمی گردد

 

بی اذن تو هرگز عددی صد نشود

بر هر که نظر کنی دگر بد نشود

زهرا تو دعا کن که بیاید مهدی

زیرا تواگر دعا کنی رد نشود

فردای قیامت که گرفتاری تو

بی یاور و بی مونس و بی یاری تو

آن قدر طرفدار تو باشد زهرا

انگار نه انگار گنه کاری تو

وقتی که لبت را به دعا باز کنی

یا فاطمه با لطف خود اعجاز کنی

فردا همگی کمیتشان می لنگد

در وقت شفاعت تو اگر ناز کنی

جبریل امین اگر مقامی دارد

در دفتر عشق اگر که نامی دارد

از دولت پا بوسی زهرا باشد

در پیش خدا گر احترامی دارد

گیسوم پریشان تو و موی تو بود

در زیر لگد دو چشم من سوی تو بود

با پهلوی بشکسته تو دیدی حیدر

زهرا همه جا همیشه پهلوی تو بود

***

این سینه ی صاف و ساده ی من به فدات

این قامت ایستاده ی من به فدات

تا اینکه بمانی و همیشه باشی

یک سوم خانواده ی من به فدات

***

پروانه ی شمع سحرت می گردم

ای کعبه خودم دور سرت می گردم

امروز به جبران نود زخم احد

بنگر که چگونه سپرت می گردم

 

 

یا فاطمه از اشک ترا می خواهیم

بیمار تو هستیم و دوا می خواهیم

هر کس پی حاجتی رود بر در دوست

ما از تو برات کربلا می خواهیم

***

دیدار بقیع ز آرزویم نرود

من فاطمیم ز خلق وخویم نرود

عمریست غلام در گه زهرایم

یا رب مددی که آبرویم نرود

***

عمریست دلم گشته هلاکت زهرا

دست من و آن دامن پاکت زهرا

بنما کرمی که بار دیگر ای گل

صورت بنهم به روی خاکت زهرا

***

 

 

یا فاطمه از غصه کبابم کردی

چون شمع تو قطره قطره آبم کردی

یک شهر سلام بی جوابم کردند

از چیست تو این گونه جوابم کردی

 

یا رب به میان شعله وآتش و دود

بگرفته فلک ز دست من بود و نبود

با ضرب لگد پهلوی یارم بشکست

پوشیده دو دیده از جهان یاس کبود

 

یا رب ز فشار درب بی تاب شدم

ا ز ضربت سیلی عدو خواب شدم

هوش از سر من ربوده درد پهلو

اما ز غریبی علی آب شدم

نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است

غزل  قصیده ی نابی که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد

ز درک خاک مقام فراتری دارد

خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد

درون خانه بهشت معطری دارد

پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت

برای وصف تو از عرش واژه بر می داشت

چرا که روی زمین واژه ی وزینی نیست

و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست

و جای صحبت این شاعر زمینی نیست

و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست

خدا فراتر از این واژه ها کشیده تورا

گمان کنم که تورا، اصلا آفریده تورا

که گرد چادر تو آسمان طواف کند

و زیر سایه ی آن کعبه اعتکاف کند

ملک ببیند وآنگاه اعتراف کند

که این شکوه جهان را پر از عفاف کند

کتاب زندگی ات را مرور باید کرد

مرور کوثر و تطهیرو نور باید کرد

در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود

و وصف مردمش الهاکم التکاثر بود

درون خانه ی تو نان فقر آجر بود

شبیه شعب ابی طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برایت آماده است

حصیر خانه ی مولا به پایت افتاده است

به حکم عشق بنا شد در آسمان علی

علی از آن تو باشد... تو هم از آن علی

چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!

به نان خشک علی ساختی، به نان علی

از آسمان نگاهت ستاره می خواهم

اگر اجازه دهی با اشاره می خواهم-

به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم

کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم

شکسته آمده ام تا شکسته بنویسم

و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده

و مادری کن و اینبار هم اجازه بده

به افتخار بگوییم از تبار توایم

هنوز هم که هنوز است بی قرار توایم

اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم

کنار حضرت معصومه در کنار توایم

فضای سینه پر از عشق بی کرانهء توست

(کرم نما و فرود آ که خانه خانهء توست)

عمریست که ما مراممان حیدری است

لبریز از آن پیاله ی کوثری است

با عشق حسین محب زهرا گشتیم

از بس که حسین ابن علی مادری است

دریاست نبی و گوهرش فاطمه است

یکتاست علی و همسرش فاطمه است

با آن که پناه همه خلقست حسین

او هم به پناه مادرش فاطمه است

فاطمه نامی که با آن عشق می بازد خدا

فاطمه نوری کز آن بر خلق می نازد خدا

ما نه یاران دگر نه انبیا گویند کاش

در جزا ما را ز چشم او نیاندازد خدا

هر که با زهراست احساس سخاوت می کند

« مور این وادی سلیمان را ضیافت می کند»×

دست پخت فاطمه نان است و نانش جذبه است

هر که شد یکبار سائل کم کم عادت می کند

حضرت جبریل یک جلوه است، ذاتا وحی را....

....فاطمه تا قلب پیغمبر هدایت می کند

فرشیان... نه عرشیان هم رو به او می ایستند

در میان خانه اش وقتی عبادت می کند

مرتضی بر فاطمه یا فاطمه برمرتضی !!!

کیست که بر دیگری دارد امامت می کند؟!

هرچه مولا مدح خود را کرد مدح فاطمه است

آینه از شان همتایش حکایت می کند

روز محشر که بیاید کار دست فاطمه است

مرتضی می ایستد، زهرا قیامت می کند

 

رشته ای از چادرش هم دست ما باشد بس است

رشته ای از چادرش ؟!....آری... شفاعت می کند

 

وقتی گدای فاطمه بودن برای ماست

احساس می کنیم دو عالم گدای ماست

با گریه بهر فاطمه آدم عزیز شد

این گریه خانه نیست که دولت سرای ماست

اینجا به ما حسین حسین وحی می شود

پیغمبریم و مجلس زهرا حرای ماست

سلمان شدن نتیجۀ همسایگی اوست

زهرا برای سیر کمال ولای ماست

تنها وسیله ای که نخش هم شفاعت است

چادر نماز مادر ارباب های ماست

باران به خاطر نوۀ فضه می رسد

ما خادمیم و ابر کرم در دعای ماست

فرموده اند داخل آتش نمی شویم

فردا اگر شفاعت زهرا برای ماست

یا حسین غریب مادر، بوده ذکر آخر او
جون دادن برای زهرا، بوده فکر آخر او
تموم عاقل نماها، می زدن انگ جنونش
اما از شما پنهون، همه شونن مدیونش
حسرت کرب وبلا موند، ای خدا رو دل ذاکر
چی می شد کرب وبلا رو، می دیدش این دم آخر
یل کربلا اباالفضل، عمری از شما زده دم
یه گوشه چشمی بهش کن ، از تو چیزی نمی¬شه کم
اگه که تموم دنیا ، خطابش کنند دیوونه
همیشه حرف دلش بود ، بی خیال این زمونه
خلاصه جواد ذاکر، رفت و دیگه بین ما نیست
اما فکرش و خیالش، هیچ موقع از ما جدا نیست ...

یه روز و یه روزگاری، مادرم خیلی جوون بود

مایه فخر ملائک ، تو زمین و آسمون بود

آسمونی ها همیشه، مادرو نشون می دادن

که درخشش نمازش، تا شعاع کهکشون بود

نیمه شبها تو نمازش، دستشو بالا می آورد

تک تک همسایه هارو، یاد می کرد و یادشون بود

همه منت گدایی، درخونمونو داشتن

خاطر اونو می خواستن، بسکه خوب و مهربون بود

افتخار مادر ما ،تو بهار زندگانیش

پاکی و صفا به پیش، دشمنان بد زبون بود

تا یه روز یه عده نامرد آتیش و هیزم آوردن

خونشو آتیش کشیدن، تا دیدن تو آشیون بود

یه طرف صدای ناله، یه طرف صدای ضجه

خودمونو تا رسوندیم، مادرم غرقه ی خون بود

با تن مجروح و خونی، خودشو سپر قرار داد

تا که دید امام عصرش، با طناب و ریسمون بود

دشمنا امون ندادن، راهشو یک باره بستن

شلاق مغیره ای وای، سد راه تو اون میون بود

اشکای چشمای بابا، گریه هامو در میاره

آخه چشمای پر آبش ،نشون مظلومی مون بود

گلای باغ نبوت ، با دو چشمای پر از اشک

نگاشون تو این میونه، به نگاه باغبون بود

 

آهسته  می شوید یگانه همسرش را    با آب زمزم آیه های کوثرش را

آهسته میشوید غریب شهر یثرب      پشت وپناه وتکیه گاه و یاورش را

تنها کنار نیمه های پیکر خود       می شوید امشب نیمه های دیگرش را

آهسته می شویدمبادا خون بیاید       آن یادگاریهای دیوار ودرش را

پی می برد آن دستهای مهربانش    بی گوشواره بودن نیلوفرش را

می گوید اما باز مخفی می نماید    با آستینی بغضهای حنجرش را

در خانه‌ی اوپهلوی زهرا ورم کرد   حق دارد او بالا نمی گیرد سرش را

با گریه های دخترانه زینب آمد      بوسد کبودی های روی مادرش را

برشانه های آفتابی اش گرفته         مهتاب هجده ساله‌ی پیغمبرش را

دور از نگاه آسمانها دفن میکرد    در سرزمینهای سؤالی همسرش را

 

مادر یه روز مهدی می‌آد، برای یاری

میشه که روز فرجش، مارم بیاری

تکیه می ده به کعبه و ،با صوت اعلا

می گه انابن و حیدرو، انابن و زهرا

غصه نخور مهدی می‌آد، با شور و احساس

منتقمت با اون می‌شه، حضرت عباس

حسینی ها به عشق اون، می آن به یاری

دشمنای علی می شن، همه فراری

آخر یه روز گل می کنه، تو آسمونها

نغمه یا علی و با، ذکر یا زهرا

نشون می ده به شیعه ها، یه قبر خاکی

میگه که قبر مادره، اسوه پاکی

از توی قبر اون دوتا رو، بیرون میآره

توی آتیش هردوشونو، باهم می‌زاره

میگه چرا یه خونه رو شما سوزوندین

حرمت صاحب خونشو ، شما شکوندین

میگه گناه مادرم مگر چه بوده

که مزد یاری علی ، رخ کبوده

خدا می دونه مادرم ،خیلی جوون بود

چرا روزای آخرش، قدش کمون بود

 

  آنان که بر این خانه هجوم آوردند

در خاک نهال کینه را پروردند

در کعبه علی شکسته بتها شان را

اکنون به در خانه تلافی کردند

***

خون است که روی خاک خشت افتاده است

داغ است به قلب سر نوشت افتاده است

خیزید وفرشته را به بیرون ببرید

آتش به در باغ بهشت افتاده است

***

بر چهره شکوه آسمانی داری

یک پنجره باغ ارغوانی داری

ای رزم تو بین کوچه ودرپس در

بر سینه مدال قهرمانی داری


کاش می شد بنویسند مرا سینه زنت

کاش می شد بنویسند به نام حسنت

کاش در اول پرونده ی دنیائیمان     بنویسند غلام پسر بی کفنت

کاش می شد که مرا دست کرامات شما
بنویسد اسیر غم و در د و محنت

غزل مرثیه ی روضه ی ما هستی تو
من همان شمع برافروخته ی انجمنت
**
راستی مادر مظلومه ی غربت زده ام
در سوالم . جرم تو چیست ؟ چرا هی زدنت ؟

از هجوم در و دیوار و دستی سنگین
درد می کرد نگفتی ....همه جای بدنت

پیرهن بافته ای بهر حسین اما حیف
گفت زینب که غارت شده آن پیرهنت

........................

جایی برای کوثر و زمزم درست کن
اسما! برای فاطمه مرهم درست کن

تابوت کوچکی که بمیرم درون ِ آن
با چند تخته چوب برایم درست کن

تا داغ این شقایق زخمی نهان شود
تابوتی از لطافت شبنم درست کن

مثل شروع زندگی من و مرتضی
بی‌زرق و برق و ساده و محکم درست کن

از جنس هیزمی که در ِ خانه سوخت، نه
از چند چوب و تخته‌ی مَحرم درست کن

طوری که هیچ خون نچکد از کناره‌اش
مثل هلال لاله کمی خم درست کن

--------------

یک مشت خاک روی تو یک مشت بر سرم
باور نمیکنم که تویی در برابرم

دیوانه کرده است مرا عطر وبوی تو
پیچیده در تمامی من ای معطرم

خیرالنساء ودفن غریبانه ؟ وای من
مظلومه ای شبیه علی ماه بی حرم

بارفتن تو زلزله ای در تنم نشست
با اینکه من هنوز همان مرد خیبرم

هربار در جواب چطور است حالتان؟
بیمار وزردوتبزده گفتی که بهترم

خون گریه از سراسر من میچکد ولی
باسیل اشک راه به جایی نمیبرم

شاید اگر که روضه بخوانم سبک شوم
اما نه باز راه به جایی نمیبرم

دل کندن از تو سخت ترین کار عالم است
یک مشت خاک روی تو یک مشت بر سرم
--------------

ای روح آفتاب چرا پا نمی شوی

بانوی بو تراب چرا پا نمی شوی

پهلوی من هم از خبر رفتنت شکست

رکنم شده خراب چرا پا نمی شوی

با قطره قطره اشک سلامت نموده ام

زهرا بده جواب چرا پا نمی شوی

خورشید لطمه دیده حیدر بلند شو

بر جمع ما بتاب چرا پا نمی شوی

رفتی و روی صورت خود را کشیده ای

ای مادر حجاب چرا پا نمی شوی

بی تو تمام ثانیه ها دق نموده اند

رفته زمان بر آب چرا پا نمی شوی

روی کبود تو به نگاهم اشاره کرد

مردم از این خطاب چرا نمی شوی

می میرد از تنفس دلگیر کوچه ها

این غنچه های ناب چرا پا نمی شوی

............

جارو بدست می شوی و کار می کنی

داری برای خانه غذا بار می کنی

شکر خدا که پا شده ای راه می روی

مثل قدیم با همه رفتار می کنی

فضه برای تو اینجاست فاطمه

تقسیم کار با تن بیمار می کنی

لبخند می زنی دلم آرام تر شود

یا سقف خانه بر سرم آوار می کنی

وقتی سوال می کنم امروز بهتری

جارو بدست می شوی و کار می کنی

.........

غصه ات ای ملک سوخته پر سنگین است

گریه ام روز و شب و شام و سحر سنگین است

کس زمن بعدِ تو بر صبر توقع نکند

بشکند چون که کمر، درد کمر سنگین است

بانویم، هست یقینم که ترا چشم زدند

وضع و حال تو بگوید که نظر سنگین است

با علی حرف بزن تا که نگویند به هم

با علی مثل همه فاطمه سرسنگین است

رمقی نیست که حرکت بدهی جسمت را

نتوانی بزنی بال که پر سنگین است

تک و تنها وسط راه رهایم نکنی

راهزن پر شده و بار سفر سنگین است

همه با دیدن روی تو چنین می گفتند

دست آنکس که تو را زد چه قدر سنگین است.

.......................

این قدر بین رفتن و ماندن نمان بمان

پیرم مکن ز بارغمت ای جوان بمان

خورشید من به جانب مغرب روان مشو

قدری دگر به خاطر این آسمان بمان

مهمان نُه بهار علی پا مکش ز باغ

نیلوفر امانتی ِ باغبان بمان

ای دل شکسته آه تو ما را شکسته است

ای پرشکسته پر مکش از آشیان بمان

دیگر محل به عرض سلامم نمی دهند

ای هم نشین این دل بی همزبان بمان

راضی مشو دگر به زمین خوردنم مرو

بازی نکن تو با دل این پهلوان بمان

روی مرا اگر به زمین می زنی بزن

اما بیا بخاطر این کودکان بمان

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

اینقدر بین رفتن و ماندن نمان بمان

چه می شود که به زانوی من توان بدهی

دوباره صورت خود را به من نشان بدهی

چه می شود که زمان قنوت نیمه شبت

دوباره بازوی خود را کمی تکان بدهی

چه می شود که دگر مثل روزهای قدیم

کنار سفره خودت نان به دستمان بدهی

به جای آنکه شوی پرپر و به خاک افتی

و روح خسته خود را به آسمان بدهی ـ

ـ گل شکسته ی من پا بگیر در این باغ

که باز عطر بهشتی به باغبان بدهی

تو را به جان عزیزت مخواه بنشینم

به چشم خویش ببینم چگونه جان بدهی

نفس تو می کشی و حال کودکان این است

چه می شود تو اگر جان در این میان بدهی

 

+ مهدی گلپایگانی ; ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٥
comment نظرات ()

گلچین ایام فاطمیه حاج حسن خلج

گلچین ایام فاطمیه

حاج حسن خلج

ترتیب زمان حجم دانلود پخش
۱ ۰۰:۰۹:۱۲ ۲.۱۱ MB دانلود  
۲ ۰۰:۰۵:۰۹ ۱.۱۸ MB دانلود  
۳ ۰۰:۱۶:۴۵ ۳.۸۳ MB دانلود  
۴ ۰۰:۰۸:۴۹ ۲.۰۲ MB دانلود  
۵ ۰۰:۰۹:۲۶ ۲.۱۶ MB دانلود  
۶ ۰۰:۱۰:۳۵ ۲.۴۲ MB دانلود  
۷ ۰۰:۱۱:۱۵ ۲.۵۸ MB دانلود  
۸ ۰۰:۰۸:۵۹ ۲.۰۶ MB دانلود  
۹ ۰۰:۰۹:۰۹ ۲.۰۹ MB دانلود  
۱۰ ۰۰:۱۵:۳۰ ۳.۵۵ MB دانلود  
۱۱ ۰۰:۱۶:۱۷ ۳.۷۳ MB دانلود  
۱۲ ۰۰:۰۹:۱۳ ۲.۱۱ MB دانلود  
۱۳ ۰۰:۱۰:۳۰ ۲.۴۰ MB دانلود  
۱۴ ۰۰:۱۱:۵۳ ۲.۷۲ MB دانلود  
۱۵ ۰۰:۱۳:۱۲ ۳.۰۲ MB دانلود  
۱۶ ۰۰:۰۶:۰۳ ۱.۳۸ MB دانلود  


از آنجاییکه سرعت اینترنت و دانلود فایلها دائما در حال نوسان است و این قطعی ارتباط باعث از بین رفتن فایلهای در حال دانلود میشود ناگزیر به استفاده از برنامه های مدیریت دانلود هستیم .این برنامه ها ضمن بالا بردن سرعت دانلود امکان ادامه دانلود در صورت قطع شدن ارتباط اینترنتی را در اختیار شما قرار می دهند . برنامه های زیادی در اینترنت برای مدیریت دانلود وجود دارند که ما لینک دانلود ۲ تا از برنامه های ساده را در اختیارتان قرار می دهیم . flashget_v۳.۵.۰ و orbit_downloader_v۴.۰.۰.۶
برای دانلود این برنامه ها بر روی لینک مورد نظر کلیک راست کرده و Save Target As یا Save Link As را انتخاب نمایید .

+ مهدی گلپایگانی ; ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٥
comment نظرات ()

اشعار ولادت حضرت محمد (ص) و امام صادق (ع)

 
مولودی ولادت حضرت رسول ، شعر ولادت حضرت محمد وامام جعفر صادق
زیک مشرق نمایان شد دو خورشید جهان ­آرا
که رخت نور پوشاندند بر تن آسمان­ها را
دو مرآت جمال حق، دو دریای کمال حق
دو نور لایزال حق، دو شمع جمع محفل­ها
دو وجه الله ربانی، دو سرّ الله سبحانی
دو رخسار سماواتی، دو انسان خدا سیما
دو عیسی دم، دو موسی ید، دو حُسن خالق سرمد
یکی صادقu یکی احمد یکی عالی یکی اعلا
یکی بنیانگر مکتب، یکی آرندة مذهب
یکی انوار را مشعل، یکی اسرار را گویا
یکی از مکه انوار رخش تابید در عالم
یکی شد در مدینه آفتاب طلعتش پیدا
یکی نور نبوت را به دل­ها تافت تا محشر
یکی نور ولایت را ز نو کرد از دمش احیا
رسد آوای قال الصادق و قال رسول­الله علیهماالسلام
به گوش اهل عالم تا که این عالم بود بر پا
یکی جان گرامی در دو جسم پاک و پاکیزه
دو تن اما چو ذات پاک یکتا هر دو بی­همتا
محمد کیست؟ جانِ جانِ جان عالم خلقت
که گر نازی کند، در هم فرو ریزد همه دنیا
محمدe کیست؟ روح پاک کل انبیا در تن
که حتی در عدم بودند بی او انبیا یک جا
محمدe کیست؟ مولایی که مولانا علی گوید:
"منم عبد و رسول الله برِ من رهبر و مولا"
محمد از زمان­ها پیشتر می­زیست با خالق
محمد از مکان پیموده ره تا اوج اَو اَدنی
محمد محور عالم، محمد رهبر آدم
محمد منجی هستی، محمد سید بطحا
محمد کیست؟ آنکو بوده قرآن دفتر مدحش
که وصفش را نداند کس به غیر از قادر دانا
محمد را کسی نشناخت جز حق و علی هرگز
چنان که جز خدا و او کسی نشناخت حیدر را
وضو گیرم ز آب کوثر و شویم لب از زمزم
کنم آنگه به مدح حضرت صادق سخن انشا
ششم مولا، ششم هادی، ششم رهبر، ششم سرور
که هم دریای شش گوهر بود، هم دُرّ شش دریا
صداقت از لبش ریزد، فصاحت از دمش خیزد
فلک قدر و ملک عبد و قضا مهر و قدر امضا
بسی زهّاد و عبّادند بی­مهرش همه کافر
بسی عالم، بسی عارف، همه بی­نور او اعمی
دو خورشید منیر او هشام و بو بصیر او
دو کوه حکمت و ایمان، دو بحر دانش و تقوی
مرا دین نبی، مهر علی و مذهب جعفرعلیهم­السلام
سه مشعل بوده و باشد، چه در دنیا چه در عقبی
در دیگر زنم غیر از در آل علی؟ هرگز!
ره دیگر روم غیر از ره این خاندان؟ حاشا!
بهشت من بود مهر علی  و مهر اولادش
نه از محشر بود بیمم، نه از نارم بود پروا
سراپا عضو عضوم را جدا سازند از پیکر
اگر گردم جدا یک لحظه از ذرّیة زهرا­سلام­الله­علیها
از آن بر خویش کردم انتخاب نام "میثم" را
که باشم همچو او در عشق ثارالله پا بر جا

بحر طویل در ولادت حضرت محمد

 
شب شوق و شب وجد و شب شور و شب پیدایش نور و شب تکرار تجلای رسولان الهی رسد از ارض و سما و ملک و حور و گواهی که شب هجر سر آمد سحر آمد سحر آمد خبر آمد خبر آمد که شد از آب تهی رود سماوه شده چون دامن تفتیده ی صحرای قیامت کف دریاچه ی ساوه خبری تازه به گوش و رسد از غیب سروش و شده آتشکده ی فارس خموش و عجبا اینکه فرو ریخته یکباره به هم کنگره ی کاخ مدائن نفس پادشهان حبس شده در دل و گشتند همه لال ز گفتار به امر احد خالق دادار دگر راه سماوات به شیطان شده مسدود بتان یکسره بر خاک فتادند و نگویند مگر ذکر خداوند و رسول دو سرا را.
عرش و فرش و ملک و آدمی و کوه و در و دشت و یم و قطره مهر و مه و سیاره و منظومه ی شمسی و کرات و همه افلاک الی این کره ی خاک ز برگ و بر و ریگ و حجر و شاخه و نخل و ثمر و بام و در و مرد و زن و پیر و جوان ابیض و اسود همه گویند درود و صلوات از طرف ذات خداوند تبارک و تعالی و همه عالم خلقت به خصال و به کمال به جلال و به جمال قد و بالای محمد که خداوند و ملایک همه گویند درودش همه خوانند ثنایش همه مشتاق لقایش همه عالم به فدایش همه مرهون عطایش که خدا خلق نموده است به یمن گل رویش فلک و لوح و قلم را ملک و جن و بشر را همه ارض و سما را.
چار ماه است که گردیده به تن آمنه را جامه ی ماتم به رخش هاله ای از غم غم عبدالله والا گهرش شوهر نیکو سیرش اشک روان از بصرش اشک نه خون جگرش خون نه که یاقوت ترش بود یکی غنچه از آن لالهی پرپر ثمرش داشت چو جانی به برش بلکه ز جان خوب ترش مونس شام و سحرش تا که شبی دید همان مادر دلباخته در خواب که در دست گرفته است گلی خرم و شاداب که برده است ز گل های دگر آب نظر کرد بر آن لاله ی فرخنده که برگشت یکی قرص قمر گشت به یک لحظه پسر گشت نکوتر ز پدر گشت چو بیدار شد از خواب، خوش و خرم و شاداب دلش شد ز شعف آب به یاد آمدش این نکته که نه ماه تمام است مه حسن ختام است رسیده مه میلاد گرامی پسرش بر رخ قرص قمرش خندد و بی پرده کند سیر تماشای خدا را.
لحظه ها بود بر آن مادر فرخنده ی افراشته اقبال بسی بیشتر از سال شب و روز زدی طایر جانش ز شعف بال که کی جلوه کند از صدف آن گوهر اجلال که یک بار دگر نیمه شبی خواب ربودش همه شد نور وجودش ز عنایات خداوند ودودش عجبا دید که خورشید زپهلوش درخشید و فروغ ابدیت به جهان یکسره بخشید به ناگه در پاکش ز صدف داد ندا کای صدف گوهر یکتای خدا مادر انوار هدی خیز که هنگام فراقت به سر آمد شب تنهایی و اندوه و غمت را سحر آمد شب میلاد گل گلشن هستی به نجات بشر آمد چه مبارک سحری بود که ناگاه به هم درد فشردش شبی آرام در آن حجره ی خاموش نه یاری نه قراری تک و تنها ز دم احمدی خویش پراکنده در امواج فضا عطر دعا را.
دگر از درد گل انداخته رخسار نکویش شده انوار خداوند فروزنده ز رویش نگهش سوی سما بود و همه محو خدا بود که سقف حرمش لاله صفت باز شد و لحظه ی اعجاز شد و با خبر از راز شد و دید در آن درد و الم چارزن پاک تو گویی که رسیدند ز افلاک و همانند ندارند به روی کره ی خاکی یکی حضرت حوا و دگر مریم عذرا و دگر هاجر و سارا همه مبهوت جلالش همه بر دور جمالش همه دیدند مقامش همه گفتند سلامش بگرفتند در آغوش چو جانش زهی از عزت و شانش نگه هاجر و سارا به گلستان رخ حور نشانش که در آن لحظه کف دست به پهلوش کشید از دو طرف مریم عذرا که به یکباره به پا خواست صدای خوش تکبیر ز کوه و شجر و دشت و در مکه جهان غرق در انوارالهی شد و دیدند که مرآت جمال احد قادر سرمد مدنی مکی ابوالقاسم و محمود و محمد نبی امی خاتم به روی دامن مریم ز فروغ رخ خود کرد منور همه جا را.
بشنوید از دو لب آمنه آن مادر فرخنده ی احمد که چو بگذاشت قدم بر کره ی خاک محمد ز رخش نور عیان گشت و فروزنده از آن نور جهان گشت که با جلوه ی ماه رخ او دیدمی از دور قصور یمن و شام و به گوش آمدم از جانت معبود ندایی که الا آمنه زادی پسری را که بود از همه ی خلق سرآمد که بود آینه ی طلعت ذات احد قادر سرمد که بود آینه ی طلعت ذات احد قادر سرمد که بود کنیه ابوالقاسم و نام احمد و محمود و محمد که در آن حال همان چار زن پاک، تن خوب تر از جان ورا شسته به ابریق بهشتی پس از آن مریم عذرا به یکی حله ی زیبای بهشتش بپوشاند و لب خویش به لبخند گشودند و سلامش بنمودند و ستودند مقام و شرف و عزت آن پاک ترین عبد خداوند نما را.



از بام و در کعبه به گردون رسد آواز
کامشب در رحمت به سماوات شده باز
بت های حرم در حرم افتاده به سجده
ارواح رسل راست هزاران پر پرواز
کعبه زده بر عرش خدا کوس تفاخر
مکه شده زیبا دل افروز و سرافراز
جا دارد اگر در شرف و مجد و جلالت
امشب به سماوات کند خاک زمین ناز
از ریگ روان گشته روان چشمه ی توحید
یا کوه و چمن باز چو من نغمه کند ساز
دشت و در و بحر و برو، جن و بشر و حور
در مدح محمد همه گشتند هم آواز
هر ذره ی کوچک شده یک مهر جهان تاب
هر قطره ی ناچیز چو دریا کند اعجاز
جبرئیل سر شاخه ی طوبی چو قناری
در وصف محمد لب خود باز کند باز
جبرئیل چه آرد؟ چه بخواند؟ چه بگوید؟
جایی که خداوند به قرآن کند آغاز
خوبان دو عالم همه حیران محمد
یک حرف ز مدحش شده ما کان محمد

این است که برتر بود از وهم کمالش
جز ذات الهی همه مبهوت جلالش
رضوان شده دلداده ی مقداد و ابوذر
فردوس بود سائل درگاه بلالش
والله قسم نیست عجب گر لب دشمن
چون دوست ز هم بشکفد از خلق و خصالش
هرگز به نمازی نخورد مهر قبولی
هرگز، صلوات ار نفرستند به آلش
بی رهبریش خواهد اگر اوج بگیرد
حتی ملک العرش بسوزد پر و بالش
یوسف ببرد حسن خود از یادگر او را
یک منظره در خاطره افتد ز خیالش
این است همان مهر درخشنده که تا حشر
یک لحظه به دامن نرسد گرد زوالش
گل سبز شود از جگر شعله ی آتش
در وادی دوزخ فتد ار عکس جمالش
چون ذات خدای ازلی لیس کمثله
باید که بخوانیم فراتر زمثالش
ایجاد بود قبضه ای از خاک محمد
افلاک بود بسته به لولاک محمد

ای جان جهان بسته به یک نیم نگاهت
دل گشته چو گل سبز به خاک سر راهت
هم بام فلک پایگه قدر و جلالت
هم چشم ملک خاک قدم های سپاهت
عیسی به شمیم نفست روح گرفته
دل بسته دو صد یوسف صدیق به چاهت
دل های خدایی همه چون گوی به چوگان
ارواح مکرم همه درمانده ی جاهت
از عرش خداوند الی فرش، به هر آن
هستند همه عالم خلقت به پناهت
دائم صلوات از طرف خالق و خلقت
بر روی سفید تو و بر خال سیاهت
زیباتر و بالاتری از آنکه به بیتی
تشبیه به خورشید کنم یا که به ماهت
سوگند به چشمت که رسولان الهی
هستند به محشر همه مشتاق نگاهت
زیبد که کند ناز به گلخانه ی جنت
خاری که شود سبز در اطراف گیاهت
این نیست مقام تو که آدم به تو نازد
عالم به تو خلاق دو عالم به تو نازد


صد شکر که عمری ز تو گفتیم و شنیدیم
هر سو نگریدیم گل روی تو دیدیم
هرجا که نشستیم به بام تو نشستیم
هر سو که پریدیم به بام تو پریدیم
عطر تو پراکنده شد از هر نفس ما
هر گه به سر زلف سخن شانه کشیدیم
ز آن روز که گشتیم ز مادر متولد
از ماذنه ها روز و شب اسم تو شنیدیم
مرگی که به پای تو بود زندگی ماست
ماییم که در موج عزا عید سعیدیم
تا بودن ما نام محمد به لب ماست
روزی که نبودیم به احمد گرویدیم
آب و گل ما را که سرشتند ز آغاز
آغوش گشودیم وصالش طلبیدیم
ز آن باده که در سوره ی زیبای محمد
اوصاف ورا گفته خداوند چشیدیم
آن باده که از ساغر فیض ازلی بود
سرچشمه ی آن کوثر و ساقیش علی بود
روزی که عدم بود و عدم بود و عدم بود
نه ارض و سما بود نه لوح و نه قلم بود
تسبیح خدا در نفس پاک محمد
لب های علی هم سخن ذات قدم بود
روزی که گل آدم خاکی بسرشتند
آدم به تولای علی صاحب دم بود
از خاک قدم های علی کعبه بنا شد
او را نتوان گفت که نوزاد حرم بود
روزی که کرم بود دُری در صدف غیب
والله علی قبله ی ارباب کرم بود
بر قلب علی علم خدا از دل احمد
چون سیل خروشنده روان در دل یم بود
در بین رسولان که به عالم علم استند
نام نبی و نام علی هر دو علم بود
در جوف نبی دید نبی حمد خداوند
با نعت وی و مدح علی ذکر صنم بود
بالله تجلای نبی مطلع الانوار
والله تولای علی فوق نعم بود
خلقت چو خدا خالق بخشنده ندارد
خالق چو نبی و چو علی بنده ندارد

از خالق دادار بپرسید علی کیست
از احمد مختار بپرسید علی کیست
جز شخص علی شخص علی را نشناسد
از حیدر حرار بپرسید علی کیست
شمشیر به دشمن دهد و شیر به قاتل
از قاتل خونخوار بپرسید علی کیست
با دار بلا انس بگیرید و در آن حال
از میثم تمار بپرسید علی کیست
در غزوه ی بدر و احد و خیبر و احزاب
از تیغ شرربار بپرسید علی کیست
از نخله ی خرما و در و دشت و بیابان
از چاه و شب تار بپرسید علی کیست
از حجر و سعید ابن جبیر و ز ابوذر
از مالک و عمار بپرسید علی کیست
جز فاطمه کس محرم اسرار علی نیست
از محرم اسرار بپرسید علی کیست
بگرفت به کف جان و سر و جای نبی خفت
از آن همه ایثار بپرسید علی کیست
میثم چه در اوصاف علی گوید و خواند
جز حق نتواند نتواند نتواند

قطعه و مفرد


نام
گوش کن هفت آسمان در شور و حالی دیگرند
عرشیان و فرشیان نام محمّد می‌برند

 

رباعی و دوبیتی


مالک
محمّد وارث پیغمبران است
که او سلطانِ شهرِ دلبران است
به حق فرمود حق لایزالی
محمّد علت خلقِ جهان است

طنازی
ملَک را دیدنش باشد نیازش
خدا از عشق او در سوز و سازش
بخنداند دلِ انس و ملَک را
چو طنازی کند با چشمِ نازش

تماشا
دو چشمِ آمنه بر روی احمد
گره خورده دلش بر موی احمد
گهی خندان گهی محو تماشا
چو می‌بیند خمِ ابروی احمد

زیبا
جهان را حق به عشقش آفریده
وجودش کلِ هستی را خریده
بگویم از مه رویِ محمّد
کسی زیباتر از او را ندیده


اشعار عروضی


نور
عرش را آذین کنند و فرش را جارو زنند
تا که بر بالای شهلای نگار ابرو زنند
حوریان افتاده از تاب و ملائک لب خموش
قطره‌ای از آبِ کوثر بر سیه گیسو زنند
وه چه چشمانی، چه مژگانی، چه برقِ روشنی
پیش چشمش اختران چون ذره‌ای سو سو زنند
عرشیان در وقتِ دیدارش همه صف می‌کشند
عاشقان مدهوش و دم از ذکر الاّ هو زنند
از سماء پل نوری از سیاره‌های بی شکیب
تا حریم مکّه از شوق و شعف زانو زنند
کعبه دامن را گشوده، دل اسیر و منتظر
تا که هر چه زودتر بلکه صدای او زنند
                 از زمین و نه فلک آوای احمد می‌رسد
                 از همه ارکان هستی یا محمّد می‌رسد
با وجودش سینه‌ی محزون دلان مسرور شد
حقّ ز یومن خلقتش آخرِ به خود مغرور شد
چون خدا می‌خواست هر دم صحبتی با او کند
جبرئیل آمد برای وحیِ او مأمور شد
عاقبت شیطان که در چارم فلک ره می‌گرفت
از حریم آسمان اوّلین هم دور شد
هر چه ظالم بود در اقصی نقاط این زمین
لحظه‌ی میلاد احمد لال گشت و کور شد
طاق کسری بر خودش لرزید از مولود او
هر بتِ بی‌جان برای سجده‌اش مجبور شد
خستگان دیدند از مشرق به مغرب ناگهان
آسمان روشن شد و عالم سراسر نور شد
                 از زمین و نه فلک آوای احمد می‌رسد
                 از همه ارکان هستی یا محمّد می‌رسد
این پسر محمود و احمد، آخرین پیغمبر است
رحمت للعالمین است و وجودش اطهر است
او بشیر است و نذیر است و بود یاسین و نون
داعی و شمس است و بر هستی بسانِ گوهر است
جمله‌ی پیغمبران از او خبر آورده‌اند
او ابوالقاسم محمد، انبیاء را زیور است
هر خطِّ قرآن بود تعریفی از رفتارِ او
او خودش تفسیرِ هر حرفِ کتابِ داور است
در مقام او فقط این جمله‌ را گویند و بس
حق که چون نوری ست، او نورِ خدا را پیکر است
گر چه دین های زیادی پیروانی داشتند
دین او اسلام و از ادیان دیگر سر تر است
                 از زمین و نه فلک آوای احمد می‌رسد
                 از همه ارکان هستی یا محمّد می‌رسد

سریر
آمد به زمین صدای پژواک
ای اهلِ جهان ز غصه حاشاک
وقتِ غمِ بی کسی به پایان
اسلام بیاورید بی باک
با حبّ نبی جدا شوید از
هر ناله‌ی دنیویِ این خاک
چون آمده نوری از خداوند
دیگر نشود دلی ز غم چاک
بر دورِ سریرِ شَه نبوّت
صد جانِ فرشته گرمِ چالاک
بر سر درِ آن سریر با زر
بنوشته خط از مرکَبی پاک
این تخت نبوّت است احمد
لولاک لَما خلقتُ افلاک
*  *  *
آدم شده مستِ روی ماهش
ادریس دلش چو گردِ راهش
خضر است به مجلسش سخنران
داوود به مدحِ یک نگاهش
الیاس شده خمار و مدهوش
نوح است به کشتی پناهش
یونس نظرش به بحرِ‌ دیده
یعقوب قسم خورد به جاهش
موسی که عصا کنار انداخت
عیسی بخرد کمی ز آهش
پر آب چو زمزمِ خلیل است
از حاصلِ اسمعیل چاهش
یوسف بِبُرَد به تیغ دستش
از دیدن مژه‌‌ی سیاهش
*  *  *
هستی ز وجودِ او معطّر
پای قدمش هزار دلبر
لعلِ لبِ او به شکلِ یاقوت
نازِ نظرش، شکوهِ ساغر
از رود ظلالِ چشم‌هایش
پر گشته سبویِ حوضِ کوثر
گوید به خودش خدای احسنت
چون خلق نموده حقِ دیگر
در نورِ جبینِ اوست عکسی
از فاطمه آن عزیزْ دختر
عبداله از او چو گرمِ خیرات
شاد از رخِ مصطفاست مادر
لب بسته چو آمنه به گوشش
لالایی آمنه‌ست حیدر
*  *  *
از خلقت او خدای سرمد
داده به تمام آدمی ید
تا حبلِ متینِ او بگیرند
نامش ببَرند هماره بی حد
از نغمه‌ی آسمانیش خلق
گردیده فلک به دستِ ایزد
با حبّ رسول این میسّر
میزان تمییزِ نیکی و بد
با اوست که جملگی حاجات
یا گشته قبول یا شود ردّ
دانی ز چه روی خلق گشتیم
عالم همه نذرِ مویِ احمد
بر طاقِ جنان نوشته با نور
اجرِ صلوات بر محمّد

پروانه
هر دلی پروانه در کوی محمّد می‌شود
عاشقی دیوانه از روی محمّد می‌شود
در قیامت چشم و دل سوی محمّد می‌شود
کار ما در کُنجِ ابروی محمّد می‌شود
*  *  *
هر که خواهد روز محشر خنده بر دل آورد
یا که رمزی را برای حلِ‌ مشکل آورد
یا که در باغِ جنّان جایی به حاصل آورد
چاره‌ی کارش خمِ مویِ محمّد می‌شود
*  *  *
هر که می‌‌خواهد دلش پر نور و روحانی شود
باغ روحش مملو از سبزی و ریحانی شود
در کنارِ سفره‌ی عشّاق مهمانی شود
درد او درمان به گیسوی محمّد می‌شود
*  *  *
هر که مجنون وار در عشق رسولش خانه کرد
از میِ سبزِ نبوّت جرعه در پیمانه کرد
در حریمِ عشقِ احمد مستیِ جانانه کرد
بر خدا سوگند آهوی محمّد می‌شود

اشعار نو


وجود آسمانی
تو از بهار آمدی
به انتظار کوچه‌های منتظر رقم زده
تو آمدی و با ظهور نور تو
شب سیاه و تیره رفت
نشست پای دیدنت به چشم تار و خیره رفت
تو آمدی ستارگان
دوباره جان گرفته و شهاب‌ها جوان شدند
در آسمان
هزار اتفاق تازه شد ز تو پدید
چو یاس شد همه جهان
سپید گشت، ای امید
تو که قدم به کهکشان ما زدی
هوای تازه‌ای دمید
دم از صفای ما زدی
بهشت شد وجود ما
شفا گرفت روح ما
خراب شد امارت نشسته بر خرابه‌ها
فرو نشست آتش و شراره‌ها و کینه‌ها
شکسته شد تمام بت‌ خزانه‌ها
برآمدند جوانه‌ها
سرودها، ترانه‌ها
چه عاشقانه‌ آمدی
چه عارفانه در دیار خاکیان قدم زدی
هنوز در خیال تو
به این خیال مانده‌ام
چه منتی به ما نهاده‌ای، همیشه جاودان
که با وجود آسمانیت بر این زمینیان
تو سر زدی


ذکر و سرود


زمزمه
از دلِ اهلِ آسمان زمزمه آمد
مژده به عاشقان ابالفاطمه آمده
آمد بهارم
زیبا نگارم
دار و ندارم
یا رسول الله
یا رسول الله ـ یا رسول الله (2)
ستوده خلقت خودش خالقِ سرمد
لحظه‌ی خلقِ گلِ سیمایِ محمد
گفته که احسنت بر این چهره‌ی زیبا
نیست دگر همچو گلِ چهره‌ی احمد
ای عشقِ هستی
ای شور و مستی
بر دل نشستی
یا رسول الله
یا رسول الله ـ یا رسول الله (2)
جمله فرشتگان همه مستِ نگاهش
دل ببرد ز خالقش آن رخِ ماهش
قلبِ تمامِ انبیاء بر سرِ راهش
بوسه زنند همه بر آن خالِ سیاهش
عالم گدایت
جان ها فدایت
مولا عنایت
یا رسول الله
یا رسول الله ـ یا رسول الله (2)
شمس و قمر حکایت از هاله‌ی رویش
عالم و آدم همه دیوانه‌ی کویش
بسکه کرم دارد و آقاست محمّد
انس و ملک یکسره بر خوانِ نکویش
ذکرِ زبانم
شور و توانم
روحِ اذانم
یا رسول الله
یا رسول الله ـ یا رسول الله (2)

غزل
دل عالم، شده مست و غزل عشق می‌خونه
آسمون‌ها، از قدومش به خدا نور بارونه
داره عاشق، زیر لب این، ترانه رو می‌خونه
شده احمد، لیلی دل، دلم اون رو مجنونه
پسر آمنه محمّد
همه جا زمزمه محمّد
یا ابالفاطمه محمّد
یا ابالفاطمه محمّد ـ یا ابالفاطمه محمّد (2)
بده ساقی، می باقی، گشته شادی‌ام حاصل
تا که چشمام، به نظاره‌اش، بشه یک لحظه قابل
رحمت حق، شده امشب بر همه هستی شامل
شده بعد از نیمه‌ی ماه، ماهِ عشقِ من کامل
کهکشان‌ها ستاره بارون
توی دستِ فرشته گلدون
گلاب و عطر و آینه شمعدون
یا ابالفاطمه محمّد ـ یا ابالفاطمه محمّد (2)

نقش
این شبا دل تو سینه نیست عازمِ کوی احمد است
چون که شبِ تولدِ نبیِ ما محمّد است
یا محمّد ـ قدم به چشمِ ما نهادی
یا محمّد ـ فدای تو این همه شادی
ای همه هست فاطمه ـ یا محمّد یا محمّد یا محمّد
صدای قلبِ آمنه ـ یا محمّد یا محمّد یا محمّد
مولانا نبی مولانا (3)
یه نقشِ زیبا رو دلم همیشه غوغا می‌کنه
گنبد سبز نبوی دلم رو شیدا می‌کنه
یا محمّد ـ تو هر سرایی پا بذارم
یا محمّد ـ نامِ تو رو تو سینه دارم
تو قبله‌گاه دلمی ـ یا محمّد یا محمّد یا محمّد
تو حلّ کنِ مشکلمی ـ یا محمّد یا محمّد یا محمّد
مولانا نبی مولانا (3)
در شبِ میلادِ نبی بوی شقایق اومده
دسته گلِ محمّدی امام صادق اومده
یا محمّد ـ دعای ما همه همینه
یا محمّد ـ جوازِ مکه و مدینه
فدای لطف و کرمت ـ یا محمّد یا محمّد یا محمّد
حال و هوای حرمت ـ یا محمّد یا محمّد یا محمّد
مولانا نبی مولانا (3)

بالِ ملک
به روی بالِ ملک حنای سرمدی است
به دستِ آمنه صد گلِ محمدی است
سر زده گلها ـ یا محمد
از دلِ صحرا ـ یا محمد
کعبه به نجوا ـ یا محمد
ای پدر زهرا یا محمد
یا رسول الله یا محمد (4)
چو دیده، دیده تو را، شده شکار رخت
تمام اهل سما، ببین خمارِ رخت
کرده اسیرم ـ رخ ماهش
دل ببرم بر ـ سر راهش
زندگی من ـ به پناهش
حسرت قلبم چشمِ سیاهش
یا رسول الله یا محمد (4)
تمامِ نازِ رخش به خنده منجلی است
که نقش بازوی او ولایتِ علی است
نور خدایی ـ به سرشتت
فدای عمر و ـ سرنوشت
آل علی شد ـ چو بهشتت
تو عشق حیدری و علی عشقت
یا رسول الله یا محمد (4)

شور و بحر طویل

صلِ علی محمدٍ و آله محمد (3)
هستِ هستی و کائنات ز مقدمِ وجودِ تو
مستی مستِ نگاه آن دو چشمِ پر زِ جودِ تو
شمس و شموس عالمین، امین دین، شه زمان
عشق عاشق فقط به عشقِ روی تو شده عیان
*  *  *
طراوات روحِ خستگان، کمال دین،  بهارِ ما
ای بهترینِ بهتران، فقط تویی نگارِ ما
قلبِ عالم نشسته پای جام و آن سبوی تو
افتاده عمرِ خاکیان به پیچ و تابِ موی تو

محمد یا محمد محمد (4)
طبیبم حبیبم خمِ گیسوی احمد
نیازم نمازم گلِ روی محمّد
قرار گذاشته این دلم سر کوچه‌ی می فروشا
قدم نهاده جان و تن، محلّه‌ی حلقه به گوشا
چرا همه فرشته‌ها واسه دلِ مستم می‌میرند
دلم رو دست می‌برند، می بوسن و در بر می‌گیرند
برای این که دلبرم یه نگارِ ابرو کمونه
نگارِ من محمّدِ که جدّ صاحب زمونه
دیونه گشته این دلم دیونه‌ی مدحِ محمّد
می می‌زنم ز جام حق به نیّت ابروی احمد
امشب دلم دل دیگه نیست یه قابِ عکسِ تو سینه
رفته مدینه جای خود گذاشته عکسِ مدینه
امشب شبِ تولدِ محمد بن عبدالله ست
پیَمبرِ دینِ خدا، پدر بزرگِ ثارالله ست

+ مهدی گلپایگانی ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
comment نظرات ()

ویژه نامه ولادت پیامبر اکرم (ص) و امام صادق(ع)


+ مهدی گلپایگانی ; ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
comment نظرات ()

ویژه نامه شهادت حضرت امام حسن عسگری علیه السلام

نمونه هایی از فضایل و سیره فردى

احمد بن اسحاق گوید:شاد و خرامان از خانه امام (ع) بیرون آمدم، فرداى آن به محضر امام بازگشتم و عرض کردم یابن رسول الله(ص)! شادیم بیش از حد گردید در مقابل منتى که بر من نهادید، این که فرمودید: مَثل او مَثل خضر و ذوالقرنین است یعنى چه؟ فرمود: طول غیبت.گفتم: غیبتش طولانى خواهد بود؟ فرمود: آرى...

سخنرانی آیت الله وحید خراسانی(کلیپ صوتی و تصویری)

مداحی و مرثیه شهادت حضرت امام حسن عسگری(ع)(صوتی)

نماهنگ غریب سامرا(تصویری)

مداحی های شهادت حضرت امام حسن عسگری(ع)(تصویری)

شهادت جانگداز امام حسن عسگرى(ع)

آرى امام عسکرى‏علیه السلام بیشتر مدّت رهبرى خویش را در دشوارى‏وسختى گذارند و اکنون زمان وفات آن حضرت رسیده است: آیا امام به‏مرگ طبیعى وفات یافت؟ یا آنکه توسط زهر به شهادت رسید؟ زهر یکى از مشهورترین ابزارهاى ترور در نزد زمامداران آن عهد بوده‏ و ترس آنان نسبت به وجود رهبران دینى محبوبی مثل امام آنها را وامى‏داشته که...

آیا ما شیعه ایم یا محبّ اهلبیتیم؟!

شیعیان ما کسانی هستند که از آثار ما پیروی می کنند، دستورات ما را به کار می بندند، و از آنچه نهی کرده ایم اجتناب می نمایند، و اما کسانی که در بسیاری از آنچه خداوند بر آنها واجب کرده با ما مخالفت می کنند از شیعیان ما نیستند....


یادگاری های شهادت (کاغذ دیواری:wallpaper)


 

والپیپرهای اهل بیت علیهم السلام جمع آوری شده از سایت های دیگر

مقالاتى پیرامون زندگى امام حسن عسکرى(ع)
 
صفات و کرامات شهادت جانگداز سخنان تابناک
زمامداران معاصر سیاست در سیره امام معجزات وکرامات
مبارزات امام طرحى از سیماى عسکرى(ع) عصر امام عسکرى (ع)
حضرت امام حسن عسکرى (ع) دورنمایى از عصر امام عسکرى(ع) تفسیر منسوب به امام
 تم های مذهبی موبایل

(شهادت امام حسن عسگری)

تم موبایل مخصوص گوشی های سونی و نوکیا

 

+ مهدی گلپایگانی ; ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱۱
comment نظرات ()

دهه فجر از نگاه مقام معظم رهبری



دهه فجر
،‌ سرآغاز طلوع اسلام،‌ خاستگاه ارزشهای اسلامی، مقطع رهایی ملت ایران و بخشی از تاریخ ماست که گذشته را از آینده جدا ساخته است. در دهه فجر اسلام تولدی دوباره یافت و این دهه در تاریخ ایران نقطه ای تعیین کننده و بی مانند بشمارمیرود. تا قبل از انقلاب اسلامی،‌ در ایران نظام اسلامی وجودنداشت و رابطه پادشاهان با مردم رابطه ی «غالب و مغلوب» و« سلطان و رعیت » بود وپادشاهان احساس می‌کردند که فاتحینی هستند که بر مردم غلبه یافته اند و حضرت امام رضوان الله تعالی علیه این سلسله معیوب را قطع کردند و نقطه ی عطفی در تاریخ ایران بوجودآوردند و شمشیر اسلام مردم را علیه دشمنان اسلام،‌ مردم و استعمارگران به کار گرفتند. دهه انقلاب از رشحات اسلام است و آئینه ای است که خورشید اسلام در او درخشید و این دهه باید با عظمت هرچه تمامتر برگزارشود. این مراسم را با هیجانهای عاطفی صحیح باید با طراوت و تازه کرد. در مذهب ما،‌ احساسات،‌ گریه و شادی، حب و بغض و عشق و نفرت جایگاه والایی دارد. از این رو جشنهای دهه فجر می بایستی همچون مراسم و اعیاد مذهبی گرامی داشته شود و مردمی باشد. باید کلیه مساجد فعال شوند و مردم با حضور در مساجد خاطره ی فراموش نشدنی حضرت امام و پیروزی انقلاب اسلامی را جشن بگیرند.


+ مهدی گلپایگانی ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱۱
comment نظرات ()

میلاد با سعادت حضرت امام موسی کاظم علیه السلام بر همه شیعیان مبارکباد









نگاهى به زندگى امام موسى کاظم علیه السلام
طلوع خورشید
از تبار نور
القاب امام موسى بن جعفر علیه السلام
از تولد تا امامت
تثبیت امامت
جلوه‏هایى از شخصیت امام علیه السلام
دوران امامت
ویژگى عصر هارون الرشید


طلوع خورشید

ابوبصیر گفت: همراه امام صادق علیه السلام براى شرکت در مراسم حج عازم مکه بودیم.

وقتى به سرزمین ابواء رسیدیم، حضرت براى ما صبحانه‏اى تدارک دید. مشغول صرف صبحانه بودیم که کسى از طرف همسر امام صادق علیه السلام آمد و به ایشان خبر داد که حال همسرتان دگرگون شده و درد زایمان آغاز شده است و چون فرموده بودید در این باره قبل از هر کار شما را مطلع کنیم، خدمتتان آمدم.

امام صادق علیه السلام همان لحظه برخواست و همراه فرستاده‏ همسرش رفت و بعد از چند لحظه برگشت. ما که چهره شاداب ایشان را دیدیم، شاد باش گفتیم و از وضعیت همسرشان پرسیدیم، فرمود:

خداوند حمیده را به سلامت داشت و به من پسرى عنایت فرمود که در میان مخلوقاتش از همه بهتر است. همسرم درباره‏ آن نوزاد مطلبى به من گفت که گمان مى‏کرد من از آن بى‏خبرم؛ اما من پیرامون آن موضوع از او آگاه‏تر بودم .

من (ابوبصیر) درباره‏ محتواى آن مطلب سؤال کردم، ایشان فرمود: «حمیده گفت: هنگامى که آن نوزاد متولد شد، دست‏هایش را بر زمین گذاشت و سر به سوى آسمان بلند کرد.»

من به حمیده گفتم این کار نشانه‏ رسول خدا صلى الله علیه و آله و نشانه‏ وصى بعد از اوست. و به این ترتیب بود که ابوالحسن موسى کاظم علیه السلام در روز شنبه هفتم ماه صفر سال 128 ه ق در سرزمین ابواء (بین مکه و مدینه) به دنیا آمد.







از تبار نور

پدرش حضرت امام جعفر صادق علیه السلام و مادرش «حمیده‏» (س) بود. این بانو در مکتب امام صادق علیه‌السلام به چنان صفاى باطنى دست‏ یافت که حضرت درباره‏اش فرمود:

«حمیدة مصفاة من الادناس کسبیکة الذهب ما زالت الاملاک تحرسها حتى ادیت الى کرامة من الله لى والحجة من بعدى‏» ؛

حمیده مانند طلاى خالص از ناپاکى‏ها، پاک است. فرشتگان او را همواره نگهدارى کردند تا به من رسید، به خاطر کرامتى که خدا نسبت ‏به من و حجت پس از من عنایت فرمود.

القاب امام موسى بن جعفر علیه السلام

نام حضرت، موسى، کنیه‏هایش ابوالحسن اول، ابوالحسن ماضى، ابو ابراهیم، ابوعلى، ابو اسماعیل، و القابش کاظم، عبد صالح، نفس زکیه، زین المجتهدین، وفى، صابر، امین و زاهر بود. ابن شهرآشوب مى‏نویسد: از این جهت که حضرت با اخلاق بزرگوارانه‏اش درخشید، به «زاهر» و از این حیث که خشم خود را فرو مى‏برد، به «کاظم‏» مشهور شد.

از تولد تا امامت

امام کاظم علیه السلام همچون اجداد طاهر خود از همان کودکى به سان خورشیدى فروزنده در خاندان اهل‌بیت علیهم السلام مى‏درخشید. در این دوره دو موضوع «تثبیت امامت‏» وى بعد از پدر و بروز «جلوه‏هایى از شخصیت‏» بیشتر از هر چیزى توجه ما را به خود جلب مى‏کند.

تثبیت امامت

1- امام صادق علیه السلام از همان لحظه‏ نخست تولد، شیعیان را نسبت ‏به امامت فرزندش موسى آگاه ساخت و این‏ گونه فرمود: «فعلقوا بابنى هذا المولود... فهو والله صاحبکم من بعدى‏» ؛ به فرزندم، این مولود بچسبید. به خدا سوگند او بعد از من صاحب شماست.

2- علائم برترى این مولود پاک از همان روزها بر همگان آشکار شد. از جمله مى‏توان به سخن گفتن حضرت در گهواره اشاره کرد. یعقوب بن سراج مى‏گوید: «به حضور امام صادق علیه السلام رفتم و دیدم حضرت در کنار گهواره پسرش موسى ایستاده و فرزندش در گهواره است.

امام مدتى با او راز گفت. پس از آن که سخنانش به پایان رسید، نزدیکتر رفتم. به من فرمود: نزد مولایت (در گهواره) برو و سلام کن. من کنار گهواره رفتم و سلام کردم. موسى بن جعفر علیه السلام که در میان گهواره بود با کمال شیوایى جواب سلام مرا داد و فرمود:

«برو و نام دخترت [حمیرا] را که دیروز برایش برگزیده‏اى، عوض کن، آن گاه نزد من بیا؛ زیرا خداوند چنان نامى را نمى‏پسندد. من هم رفتم و نام او را عوض کردم‏.»








دوران امامت


دوران امامت‏ حضرت موسى بن جعفر علیه السلام از 25 شوال سال 148 ه. همزمان با شهادت پدر بزرگوارش امام صادق علیه السلام آغاز شد. در این زمان حضرت 20 سال داشت. در آغاز امامت، حضرت با قاتل پدرش، منصور دوانیقى رو در رو بود.

وى که از سال 136 خلافت اسلامى را پس از ابوالعباس سفاح به دست گرفته بود، به دلیل وصیت امام صادق علیه السلام در مورد تعیین جانشین خود و ملاحظات دیگر علنا تعرضى به امام نمى‏کرد.


ولى در خفا سیاست فشار بر حضرت را در دستور کار خویش قرار داده بود و دقیقا به همین علت ‏بود که امام صادق علیه السلام در وصیت ‏خود خلیفه را به عنوان یکى از جانشینان خود معرفى کرد تا از فشارهاى سیاسى بر حضرت موسى بن جعفر علیه السلام حداقل در منظر مردم کاسته شود.


از این رو وقتى منصور دوانیقى امام صادق علیه السلام را به شهادت رساند، به فرماندار مدینه محمد بن سلیمان دستور داد «اگر جعفر بن محمد شخصى را جانشین خود قرار داده او را حاضر کن و گردنش را بزن‏» اما فرماندار در پاسخش نوشت:

«جعفر بن محمد در وصیت نامه‏اش پنج نفر را جانشین قرار داده است.

منصور دوانیقى، محمدبن سلیمان (فرماندار مدینه)، عبدالله بن جعفر، موسى بن جعفر و حمیده.» وى آن گاه از خلیفه پرسید کدام را گردن بزنم!؟
در مقابل منصور که آثار خشم از این کیاست امام در سیمایش هویدا بود، گفت: این‏ها را نمى‏توان کشت. وى از این پس در صدد برآمد با شیوه‏هاى سیاسى، حضرت را در فشار قرار دهد.

از این زمان به مدت سى و پنج ‏سال امام موسى بن جعفر علیه السلام در منصب امامت قرار گرفت پس از مرگ منصور، نوبت ‏به خلافت مهدى بن عبدالله منصور رسید وى که در سال 158 به خلافت رسید، وقت ‏خود را عموما به حل منازعات داخلى و کشورگشایى گذراند، لذا امام اندک فرصتى براى بیان حقایق شرع و مظلومیت اهل بیت علیهم السلام یافت.

البته خلیفه نیز براى درامان ماندن از خطر احتمالى از سوى امام ، حضرت را مدتى زندانى کرد و چون تضمین گرفت که بر علیه او نشورد، حضرت را آزاد کرد.

تفصیل واقعه به روایت فضل بن ربیع از پدرش چنین است: وقتى مهدى، حضرت موسى بن جعفر علیه السلام را زندانى کرد، یکى از شب‏ها حضرت امیر مؤمنان على علیه السلام را در خواب دید که به او فرمود:


« یا محمد فهل عسیتم ان تولیتم ان تفسدوا فى الارض و تقطعوا ارحامکم‏»


آیا شما به این امید بودید که اگر ولایت ‏یافتید، در زمین فساد کنید و قطع ارحام کنید! به دنبال این خواب، خلیفه شبانه ربیع را خواست و گفت که موسى بن جعفر علیه السلام را نزدش حاضر کند. او این کار را کرد و چون امام حاضر شد، خلیفه دست در گردن امام انداخت و جریان خواب خود را بازگو کرد و گفت: آیا به من اطمینان مى‏دهى بر علیه من یا فرزندانم خروج نکنى؟!


بعد از آن که تضمین گرفت، از ربیع خواست امام را به مدینه بازگرداند و او نیز شبانه همین کار را کرد. البته این اعمال و فراخواندن مکرر حضرت، موجبات نگرانى خاندان و شیعیان حضرت را فراهم مى‏کرد؛


از جمله صاحب کشف‌الغمه از کتاب دلایل از ابى قتاده قمى از ابى خالد زبالى نمونه‏اى از این نگرانى یاران را نشان مى‏دهد. این واقعه مربوط به زمانى است که قیام شهید فخ سرکوب شد و مهدى چون عامل تحریک را امام مى‏دانست، قسم خورد حضرت را به شهادت برساند.


لذا حضرت را به دستور مهدى دستگیر کردند تا به پایتخت ‏ببرند و وقتى به شهر زباله رسیدند، امام از ابى خالد که با نگرانى و اندوه ایشان را نگاه مى‏کرد، خواست نیازهایش را برطرف کند همچنین علت غم و اندوهش را پرسید. ابى خالد گفت: چرا غمگین نباشم که تو را نزد این طاغى مى‏برند و من خیالم از این قضیه ناراحت است.

حضرت فرمود: اى ابا خالد من از او ترسى ندارم وقتى هلال ماه، روز شد منتظر من ‏باش.

ابى خالد مى‏گوید من که نگران حضرت بودم، روز و شب منتظر آن لحظه بودم. تا این که روز موعود رسید.


من اول شب در محلى که به من وعده داده بود، منتظر ماندم، و چون کمى طول کشید به وسوسه افتادم در همین لحظه سوارى از طرف عراق پیش آمد و در این بین حضرت ابوالحسن علیه السلام جلو کاروان بر قاطر خود سوار بود، مرا صدا زد و فرمود: شک مکن؛ شیطان دوست دارد که تو را به شک بیندازد. من از خلاصى حضرت خوشحال شدم و گفتم:


«الحمدلله الذى خلصک من الطاغیة‏.»


بعد از مرگ مهدى عباسى در سال 169 ه . ق هادى عباسى به خلافت رسید. وى نیز نسبت‏ به حضرت حساسیت‏ خاصى داشت ‏به گونه‏اى که در صدد برآمد به حضرت آسیب برساند و نزدیکان امام، او را به دورى از خلیفه دعوت کردند. امام در مقابل، دست ‏به آسمان برداشت و گفت:


«الهى کم من عدو شحذ لى ظبة مدیته وارهف لى شاحذه وداف لى قواتل سمومه ولم تنم عنى عین حراسته فلما رایت ضعفى عن احتمال الفوادح و عجزى عن ملمات الجوائح صرفت ذلک عنى بحولک و قوتک لا بحولى و قوتى والقیته فى الحفیرة التى احتفرها لى»؛


اى خداى من چه دشمن‏هایى که از براى کشتن من شمشیر خود را تیز نمودند و دشنه خود را سوهان زدند و زهر جانگداز خود را براى هلاک من تهیه کرده و سائیدند و دیده حراست و دیدبانى آن‏ها براى آزار من به ‏خواب نرفت و دائم در اندیشه قتل من بودند ولیکن چون ناتوانى و ضعف مرا از تحمل این بارهاى سنگین بلا و این گونه گرفتارى‏ها دیدى و عجز مرا از دچار شدن به این بلاهاى جانگذار مشاهده فرمودى به حول و قوه خود آن را از من رد کردى نه به حول و قوه من؛ و دشمن مرا در گودال یا چاهى افکندى که او آن را براى من کنده بود.»


بعد از این دعا، اهل بیت ‏حضرت از نزدش خارج شدند. امام اندکى بعد بازگشت تا خبر مرگ هادى را برایش قرائت کنند. در هر صورت بعد از مرگ وى نوبت ‏به خلافت هارون الرشید رسید.





عالم همه غرق زیب و زیور آمد

از جلوه‏ نور حق منور آمد

آمد به جهان باب حوایج کاظم

محبوب خدا موسى جعفر آمد





ویژگى عصر هارون الرشید

هارون الرشید، نواده منصور دوانیقى بود و در 27 ذى حجه سال 145 ه به دنیا آمد. همزمان با وفات برادرش موسى، هادى به خلافت رسید و آن زمان (چهاردهم ربیع الاول 170 ه . ق) 22 سال داشت. هارون در دوره اوج و عظمت ‏خلافت ‏بنى عباس به سلطنت رسید.

در این دوره دانش و فلسفه و حکمت و ادب به رشدى شگفت انگیز رسید که البته تا حدود زیادى در حول فعالیت‏هاى علمى امام باقر و امام صادق علیهماالسلام بود. حضرت موسى بن جعفر علیه السلام نیز تا زمانى که از شر هارون در امان بود در این نهضت فکرى و علمى نقش پیشرو داشت و انبوه شاگردان فاضل او گواه این مدعاست.

دقیقا همین پیشروى امام و یارانش، هارون را به وحشت انداخت و با وجود فضاى باز علمى، در صدد محصور کردن حضرت برآمد تا نفوذ معنوى و علمى ایشان را نابود سازد.

هارون به این منظور در برابر حقایق دینى که از سوى امام بیان مى‏شد، فلسفه یونان و کتب هند و افسانه‏ها را به عنوان ابزار فرهنگى و معنوى علم کرد و در برابر فقه و احکام پویا نیز، مانند جد خود منصور، علماى مخالف اهل بیت را تشویق کرد تا در مقابل حضرت عرض اندام کنند.

حتى در مدینه منوره براى امور شرعى و احکام دینى اشخاصى را معین کرد و به مالک بن انس و کتاب موطاء او اهمیت فوق العاده داد و پسران خود را براى قرائت آن کتاب به مدینه فرستاد.

تمام این کارها براى کاستن از مراجعه مردم به حضرت موسى بن جعفر علیه السلام بود اما غافل از این که هر چه مى‏کرد بر جلال و عظمت‏ حضرت مى‏افزود. از این رو به مقابله فیزیکى با حضرت روى آورد. در این جبهه هارون علاوه بر خود حضرت، علویان را نیز تحت فشار قرار مى‏داد حکایتى که در ذیل مى‏آید شاهد این مدعا است:

عبدالله بن بزاز نیشابورى مى‏گوید. میان من و حمید بن قحطبه طوسى معامله بود. در سالى به نزد او رفتم. وقتى خبر آمدن مرا شنید در همان روز پیش از آن که جامه‏هاى سفر را تغییر دهم مرا طلبید و این در ماه مبارک رمضان و وقت زوال بود. وقتى داخل شدم دیدم در خانه نشسته است و نهر آبى در میان آن خانه جارى است.

چون سلام کردم و نشستم سفره غذا را پهن کرد. من که یادم نبود روزه‏ام دست ‏به سفره بردم ولى بلافاصله یادم آمد روزه‏ام، لذا دست کشیدم. حمید پرسید: چرا غذا نمى‏خورى؟ گفتم: ماه مبارک رمضان است و من روزه‏ام شاید شما عذرى دارید که موجب افطار شده است او گفت: من عذرى ندارم. و همان لحظه گریان شد. وقتى غذایش را خورد. پرسیدم براى چه گریه کردى، گفت:

وقتى که هارون در طوس بود شبى مرا خواست. وقتى نزد او رفتم دیدم شمعى نزد او مى‏سوزد و شمشیر برهنه‏اى نزد اوست و خادمى در کنارش. وقتى مرا دید گفت: چگونه است اطاعت تو از من؟ گفتم: به جان و مال تو را اطاعت مى‏کنم. لحظاتى سر به زیر انداخت و به من اجازه برگشتن داد. وقتى به خانه رسیدم دوباره پیک او به دنبالم آمد و من نزد خلیفه برگشتم. باز پرسید چگونه است اطاعت تو؟ گفتم: فرمانبردار تو از جان و مال و زن و فرزند هستم. او تبسمى کرد و اجازه مرخصى داد. تا داخل خانه شدم باز فرستاده‏اش مرا خواست. نزد او رفتم: پرسید اطاعت تو از ما چه اندازه است؟ گفتم: تو را اطاعت مى‏کنم در جان و مال و زن و فرزند و دین خود.
او تا این پاسخ را شنید خندید و گفت: این شمشیر را بگیر و به آنچه این خادم گفت، عمل کن.

خادم شمشیر را به من داد و مرا به خانه‏اى آورد و قفل را باز کرد. وقتى داخل شدیم چاهى دیدم که در صحن خانه کنده‏اند. سه اتاق در بسته هم آنجا بود در یکى را باز کرد دیدم بیست نفر از پیران و جوانان و کودکان که گیسوها و کاکل‏ها داشتند [نشانه سیادت] همه در بند و زنجیر هستند و همه از فرزندان امیرمؤمنان علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام هستند.

آن خادم گفت: که خلیفه از تو خواسته این‏ها را گردن بزنى. پس یک یک را بیرون مى‏آورد و من در کنار چاه ایشان را گردن مى‏زدم تا آن که همه را گردن زدم و او سرها و بدن‏ها را در چاه انداخت. آن گاه در اتاق دوم را گشود آنجا نیز بیست نفر بودند آن‏ها را هم گردن زدم. در اتاق سوم هم بیست نفر بودند آن‏ها را هم کشتم تا این‏ که نوبت نفر بیستم شد، مرد پیرى بود. گفت:

دستت‏ بریده باد اى ملعون! چه عذر خواهى داشت نزد جدم رسول خدا صلى الله علیه و آله وقتى از تو بپرسد چرا شصت نفر از فرزندان بى‏گناه مرا کشتى؟ تا این سخن را شنیدم بر خود لرزیدم. خادم پیش آمد و فریاد زد که چرا معطلى! من او را نیز گردن زدم. حال با این وضع که شصت نفر را گردن زدم، روزه و نماز چه فایده‏اى به حالم دارد.

آرى همین روایت دردناک خود گوشه‏اى از سختگیرى‏هاى هارون نسبت‏ به علویان را نشان مى‏دهد. اما درباره فشار بر حضرت موسى بن جعفر علیه السلام مى‏توان دوره طولانى زندان را بارزترین فشار خلیفه دانست که بر حضرت وارد کرد.

و سرانجام امام موسى بن جعفر علیه السلام به دستور هارون و به دست ‏سندى بن شاهک با خرماى زهرآلود مسموم گردید و مطابق قول مشهور در روز جمعه 25 رجب سال 183 ه . ق به شهادت رسید.







زندان نمودن امام و چگونگی شهادت

درباره حبس امام موسی (ع) به دست هارون الرشید شیخ مفید در ارشاد روایت می کند که علت گرفتاری و زندانی شدن امام، یحیی بن خالد بن بر مک بوده است زیرا هارون فرزند خود امین را به یکی از مقربان خود به امام جعفربن محمد ابن اشعث که مدتی هم والی خراسان بوده است سپرده بود و یحیی بن خالد بیم آن را داشت که اگر خلافت به امین برسد جعفربن محمد را همه کاره دستگاه خلافت سازد و یحیی و بر مکیان از مقام خود بیفتند.

جعفر بن محمد بن اشعث شیعه بود و قایل به امامت موسی (ع) و یحیی این معنی را به هارون اعلام می داشت. سرانجام یحیی پسر برادر امام را به نام علی بن اسماعیل بن جعفر از مدینه خواست تا به وسیله او از امام و جعفر نزد هارون بدگویی کند. گویند امام هنگام حرکت علی بن اسماعیل از مدینه او را احضار کرد و از او خواست که از این سفر منصرف شود.

و اگر ناچار می خواهد برود از او سعایت نکند. علی قبول نکرد و نزد یحیی رفت و بوسیله او پیش هارون بار یافت و گفت از شرق و غرب ممالک اسلامی مال به او می دهند تا آنجا که ملکی را توانست به هزار دینار بخرد.

هارون در آن سال به حج رفت و در مدینه امام و جمعی از اشراف به استقبال او رفتند. اما هارون در قبر حضرت رسول (ص) گفت یا رسول الله از تو پوزش می خواهم که می خواهم موسی بن جعفر را به زندان افکنم زیرا او می خواهد امت ترا برهم زند و خونشان بریزد.

آنگاه دستور داد تا امام را از مسجد بیرون بردند و او را پوشیده به بصره نزدوالی آن عیسی بن جعفربن منصور بردند. عیسی پس از مدتی نامه ای به هارون نوشت وگفت که موسی بن جعفر در زندان جز عبادت ونماز کاری ندارد یا کسی بفرست که او را تحویل بگیرد یا من او را آزاد خواهم کرد.

هارون امام را به بغداد آورد و به فضل بن ربیع سپرد و پس از مدتی از او خواست که امام را آزاری برساند اما فضل نپذیرفت و هارون او را به فضل بن یحیی بن خالد برمکی سپرد.

چون امام در خانه فضل نیز به نماز و روزه و قرائت قرآن اشتغال داشت فضل بر او تنگ نگرفت و هارون از شنیدن این خبر در خشم شد و آخر الامر یحیی امام را به سندی بن شاهک سپرد و سندی آن حضرت را در زندان مسموم کرد و چون آن حضرت از سم وفات یافت سندی جسد آن حضرت را به فقها و اعیان بغداد نشان داد که ببیند در بدن او اثر زخم یا خفگی نیست.

بعد او را در باب التبن در موضعی به نام مقابر قریش دفن کردند. تاریخ وفات آن حضرت را جمعه هفتم صفر یا پنجم یا بیست و پنجم رجب سال 183 ق در 55 سالگی گفته اند.




امام کاظم ‏علیه السلام:

إذا کانَ ثَلاثَةٌ فی بَیتٍ فَلا یَتَناجى‏ إثنانِ دونَ صاحِبِهِما فَإنَّ ذلِکَ مِمّایَغُمُّهُ؛

هر گاه سه نفردرخانه ‏اى بودند، دونفرشان باهم نجوا نکنند؛زیرا نجوا کردن،نفر سوم را ناراحت مى کند.




امام کاظم ‏علیه السلام:

مَن کَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ کَف َّ اللَّهُ عَنهُ عَذابَ یَومِ القِیامَة؛

هر کس خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند عذاب خود را در روز قیامت از او باز مى‏دارد.


امام کاظم ‏علیه السلام:

أبلِغ خَیراً و قُل خَیراً ولا تَکُن أمُّعَةً؛

خیر برسان و سخن نیک بگو و سست رأى و فرمان‏برِ هر کس مباش.


روایت شده است: أنّهُ (الکاظِم َ‏علیه السلام)

کانَ یَبِکی مِن خَشیَةِ اللَّهِ حَتّى‏ تَخضَلَّ لِحیَتُهُ بِالدُّمُوعِ؛

امام کاظم همواره از بیم خدا مى‏گریست، چندان که محاسنش
از اشک تر مى‏ شد.






شمه‏ای از اخلاق امام موسی کاظم علیه السلام

کمک و محبّت به مخالفان

مردی از فرزندان عمر بن خطاب در مدینه بود که پیوسته حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام را آزار می‏داد و هرگاه آن بزرگوار را می‏دید به حضرتش ناسزا می‏گفت و نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام بدگویی می‏کرد!!

روزی اصحاب حضرت گفتند: پسر پیامبر! ما را آزاد بگذار تا این بدکار را نابود کنیم. حضرت آنان را به شدت از این کار باز داشت و به سختی از انجام آن عمل نهی کرد.

امام از وضع عمری پرسید؛ گفتند: درناحیه‏ای از نواحی مدینه کشت و زرع می‏کند. حضرت سوار بر مرکبی شده و به سوی او حرکت کردند و او را در مزرعه‏اش یافتند. با مرکبشان وارد مزرعه شدند، عمری فریاد برداشت:
روی زراعت ما قدم مگذار؛ ولی حضرت سوار بر مرکب جلو رفتند تا به او رسیدند. از مرکب پیاده شدند و کنار او نشستند، با گشاده‏رویی و خنده با او برخورد کردند و به او گفتند: برای زراعتت چه مقدار هزینه کرده‏ای؟

گفت: صد دینار. فرمود: چه مقدار امید برداشت داری؟ گفت: غیب نمی‏دانم. فرمود: حرفم این است که چه اندازه امید داری به تو برسد؟

گفت: امیدوارم دویست دینار نصیبم شود. حضرت کیسه‏ای که در آن سیصد دینار بود به او عطا کردند و فرمودند: این زراعتت که بر حال خود است و خدا در آن، آنچه را امید داری به تو می‏بخشد. عمری از جای برخاست و سر حضرت را بوسید و از آن بزرگوار خواست که از اسائه ادبش بگذرد.

حضرت تبسمی حاکی از رضایت به روی او نمودند و بازگشتند.
راوی می‏گوید: امام به مسجد رفتند و دیدند عمری در آنجا نشسته؛ چون حضرت را دید، گفت: "خدا می ‏داند رسالتش را کجا قرار دهد!"

یاران عمری به او هجوم بردند و گفتند: داستانت چیست؟ تو در حق او سخنانی غیر این می‏گفتی! گفت: بی‏تردید آنچه را الآن گفتم شنیدید و با آنان درباره امام بحث و گفتگو کرد و آنان هم با او به مجادله و ستیز برخاستند!

هنگامی که حضرت به خانه بازگشت به اصحابش که خواستار قتل عمری بودند فرمود: آنچه را شما در حق او خواستید بهتر بود یا آنچه را من خواستم؟ من کارش را به مقداری که دانستید اصلاح کردم و شرّش را کفایت نمودم .

عبادت ربّ و خدمت به خلق

حضرت بسیار دعا می‏کرد و این دعا را تکرار می‏نمود:

اللّهمّ إنّی أسألک الرّاحة عند الموت، و العفوَ عند الحساب.

خداوندا از تو آسودگی در زمان مرگ و بخشایش در روز حسابرسی مسألت دارم.

از دعاهای آن حضرت این بود:

عَظُمَ الذَّنبُ من عبدک فلیَحسُنَ العفوُ مِن عندک

گناهان بنده ات زیاد شده پس چه نیکوست عفو از جانب تو.

همواره از خشیت خدا گریه می‏کرد تا جایی که محاستش از اشک دیدگانش تر می‏شد. آن بزرگوار به اهل بیت و اقوامش از همه بیشتر رسیدگی می‏کرد و همواره از تهیدستان مدینه در تاریکی شب تفقد و دلجویی می‏نمود؛ زنبیلی از درهم و دینار و آرد و خرما برای آنان می‏برد و به دستشان می‏رساند و آنان نمی‏دانستند این لطف و عنایت از چه ناحیه‏ای است ؟!

اللّهمّ صلّ و سلّم و زِد و بارک علی رسول الله و آله الأطهار

+ مهدی گلپایگانی ; ۸:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٠
comment نظرات ()

← صفحه بعد

جهت تعجیل درفرج امام زمان (عج)صلوات

ansaralmahdi313.blogfa.com

border="0" ALT="Google" align="absmiddle">

Powered by Persianblog
FEED