...اگر یک ضربت قنفذ نه کافی بود بر قتلش
به جان فاطمه قنفذ همان ضربت دو تا میزد...
آزار دادهاند ز بس در جوانیام
بیزار از جوانی و از زندگانیام
جانانهام که رفت، چرا جان نمیرود؟
ای مرگ! همتی که به جانان رسانیام
هر شب به یاد ماه رخت تا سحرگهان
هر اختریست شاهد اخترفشانیام
بر تیرهای کینه، سپر گشت سینهام
آرَم گواه پیش تو پشت کمانیام
یاری ز مرگ میطلبم، غربتم ببین
امت پس از تو کرد عجب قدردانیام!
موی سپید و فصل جوانی خبر دهد
کز هجر خود به روز سیه مینشانیام
دیوار میکند کمکم راه میروم
دیگر مپرس از من و از ناتوانیام
سوزندهتر ز آتش غم غربت علیاست
ایمرگ! ماندهام که ز غمها رهانیام
ندارد کودکی طاقت که نیلی
زسیلی صورت مادر ببیند
هزاران بار اجل برمرد خوشتر
که سیلی خوردن همسرببیند
چه حالی می کند پیدا خدایا
اگر این صحنه را حیدر ببیند
مگو روکرده پنهان تا مبادا
رخش را ساقی کوثر ببیند
مبادا مادری را دختری خرد
به وقت مرگ در بستر ببیند
ندارد طاقتی زهرای اطهر
که زینب را به چشم تر ببیند
چه جانسوز است وجان فرسا خدایا
که داغ مادری دختر ببیند
نهان چادر و سجاده اش را
مبادا زینب مضظر ببیند
برو دیوار و در را شستشو کن
مگر این صحنه را کمتر ببیند
وقتی گرفت شعله ز من پرّ و بال را
دیدم به صحن خانه خود قیل و قال را
گیرم نبود فاطمه دُردانه رسول
آتش که می زدند حرم ذوالجلال را
بالم به میخ گوشه در گیر کرده بود
قدرت نداشتم که بگیرم و بال را
حتی نشد که چادر خود را به سر کِشم
یعنی به من ندارد عدو این مجال را
ممکن نبود شال علی را رها کنم
ممکن نبود ضربت قُنفُس محال را
بنت الهدی کجا و چهل مرد نا نجیب
هرگز کسی جواب نداد این سوال را
از سرنوشت محسنم آگه کسی نشد
مخفی کنم چو تربتم این شرح حال را
چشم خشک از چشمهای تر خجالت می کشد
چشمه وقتی خشک شد ، دیگر خجالت می کشد
سوختن در شعله ی دل کمتر از پرواز نیست
هر که اینجا نیست خاکستر ، خجالت می کشد
بستن در بهر شرمنده شدن بی فایده ست
این گدا وقت کرم بهتر خجالت می کشد
لطف این خانه زیاد و خواهش ما نیز کم
دستهای سائل از این در خجالت می کشد
طفل بازیگوش را شرمی نباشد از کسی
بیشتر با دیدن مادر خجالت می کشد
تا عروج فاطمه جبریل را هم راه نیست
در مسیر عرش، بال و پر،خجالت می کشد
حتم دارم که قیامت هم از او شرمنده است
با ورود فاطمه ، محشرخجالت می کشد
نامه اعمال نوکرها بدست فاطمه ست
آنقدر می بخشد و.... نوکرخجالت می کشد
آنچه مادر می کشد،دردش به دختر می رسد
گر بیفتد مادری ، دختر خجالت می کشد
دست این از دست آن و...دست آن از دست این....
آه....دارد همسر از همسر خجالت می کشد
اندازه دوماه عزا غم گرفته ام
چشمم گواه این دل ماتم گرفته ام
پیراهن سیاه تنم را شب فراق
بر سینه ام نهاده و محکم گرفته ام
صاحب عزا بیا که سراغ تورا دوماه
با قطره های جاری اشکم گرفته ام
یک روز مثل چشم تو خون گریه می کند
این دیده های ابری شبنم گرفته ام
هرروز پا به پای تو در بین روضه ها
با نوحه خوان هیئتمان دم گرفته ام
تا فاطمیه دست دلم را رها مکن
من با غم تو انس دمادم گرفته ام
امشب بیا و کرب و بلای مرا بده
دست دخیل بر نخ پرچم گرفته ام
این عطر کربلاست که از مشهدالرضاست
امشب دوباره شور محرم گرفته ام
اگر خدا به کرم بر قلم توان بدهد
ویا به بیت غزلهای من زبان بدهد
عنایتی کند و دست خسته جان گیرد
قلم به وصف تو برخیزد و نشان بدهد
هنوز هم که هنوزست بعد دهها قرن
قسم به اسم شما کوه را تکان بدهد
قلم زدم گهر واژه هام بی حد شد
وبغض راه گلو بست و بر نفس سد شد
قسم به حضرت حق هر کسی تورا نشناخت
ولایتش نپذیرفته است و مرتد شد
بلهِ که فاطمه یعنی علی علی زهراست
بله که منکر حیدر ز درس تو رد شد
بهشت زیر قدمهای پاک تو یعنی
کسی برای خدا فاطمه نخواهد شد
وفاطمه بخدا انقلاب کوبندست
در آن سیاهی شب آفتاب کوبندست
ادامه نسل شیعه ها زفاطمه است
واین سخن یعنی انتخاب. کوبندست
وجود انسیة الحور پاک او الحق
برای اهل مدینه خطاب کوبندست
آهای مردم جاهل که گفته اید ابتر
شانئک هو الابتر جواب کوبندست
نماز عشق به پا می کنم به نام حسین
به نای سینه نوا می کنم به نام حسین
تو زینبی و همه قاصرند از وصفت
کتاب عشق تو وا می کنم به نام حسین
به نام دلبرت اذن دخول می گیرم
طواف کوی تو را می کنم به نام حسین
به نام نامی معشوق شهره اند عشاق
تو را همیشه صدا می کنم به نام حسین
من از تو یاد گرفتم چنین عبادت را
میان سجده دعا می کنم به نام حسین
قسم به سجده ی تو اعتقاد من این است
نماز سوی خدا می کنم به نام حسین
تو آمدی که گویی برای قرب خدا
وجود خویش فدا می کنم به نام حسین
دمشق و کربلا هردو تربت عشق است
شب ولادت وقت صحبت عشق است
خدا عنان دل ما به دست تو داده
اسیر دام تو اما ز غیر آزاده
اگر پیاله ی ما بوی چشم تو گیرد
شود برای همیشه لبالب از باده
نوای زین ابی را به هرکسی ندهند
که این مدال فقط گردن تو افتاده
چنان سگی به در خانه ات ببند مرا
که نام صاحب کلب است نقش قلاده
اگرکه باز شود دیده ها ز نور اشک
اگر قدم بگذاریم بین این جاده
به چشم خویش ببینیم پای پرچم عشق
هنوز با کمری راست زینب استاده
خدا شهود شود بی حجاب در دل شب
نشسته دختر زهرا میان سجاده
به بی نظیری تو اعتراف باید کرد
شبیه کعبه به دورت طواف باید کرد
زمان بوسه رسیده کمی مدارا کن
رسیده ایی بغل یار دیده ات وا کن
در این نگاه برای همیشه ای خواهر
تمام حسن خداوند را تماشا کن
به فکر عبد گنه کار باش و یک لحظه
به احترام حسین دست خویش بالا کن
به پشت معجر خود با کمی دعا کردن
تمام شهر پر از مور مثل زهرا کن
همه به یاد خدیجه رخ تو بوسیدند
جلال بانوی مکه دوباره احیا کن
ببین پگونه پدر مست دیدن تو شده
نظر به چهره ی پر افتخار مولا کن
سلام دختر حیدر شریکه الارباب
بزرگ زاده بیا و گدای خود دریاب
کسی که دست توسل بر این سرا بزند
قدم به وادی ممنوعه ی خدا بزند
حرام باد به هر عاشقی که بی اذنت
قدم برای زیارت به کربلا بزند
شناختی که من از دستهایتان دارم
بعید باشد اگر دست رد به ما بزند
همین کرامتتان شد سبب هر شب و روز
که حلقه دور نگین کرم گدا بزند
تو قرص نان خودت را به سائلی دادی
که حق به خانه ی تان مهر هل اتی بزند
تهجد سحرت بسکه غرق ذات خداست
حسین تکیه ی آخر بر این دعا بزند
اذان دمی که شده احترامتان واجب
به دست های شما بوسه مصطفی بزند
ز محضر همه سادات عذر می خواهم
اگرکه گفته ام آتش به قلب ها بزند
خدا نیاورد آن روز را که در شهری
کسی به بی ادبی نامتان صدا بزند
به غیر حضرت زهرا کسی اجازه نداشت
که دست بر گره معجر شما بزند...
هزار بار شکستند رکن مولا را
یکی نگفت چرا میزنید زهرا را
همین که فاطمهاش بر روی زمین افتاد
سیاه دید علی روی آسمانها را
کسی که شیعه بود، مادرش بود زهرا
خدا گواست که کشتند مادر ما را
فراق فاطمه بر کشتن علی بس بود
روا نبود ببندند دست مولا را
هزار مرتبه نفرین بر آن ستمگستر
که کشت حامی تنها امام تنها را
برای مادر سادات گریه منع شده
که بهر گریه گرفته است راه صحرا را
علی چگونه ببیند بر آن رخ نیلی
شرار تابش خورشید و سوز گرما را
کنار سایۀ نخلی در آفتاب گریست
شب از عناد بریدند نخل خرما را
رواست عالمیان جان دهند از این غصه
که جای پنجۀ دیو است روی حورا را
قسم به سورۀ یاسین و هل اتی «میثم»
که پیش چشم علی میزدند طاها را
در فاطمیّه های خدا سینه می زنی
با روضه های اهل کِسا سینه می زنی
هر روز و شب برای غریبیِّ مادرت
یا گریه می کنی تو و یا سینه می زنی
تا این که در کنار شما سینه زن شویم
آقا بگو به ما، تو کجا سینه می زنی؟
صاحب عزای مادر پهلو شکسته ای
پس درب هیئتیّ و جدا سینه می زنی
از کوچه ی مدینه و از درب سوخته
تا خیمه گاه کرب و بلا سینه می زنی
از بوی خانه ی شهدا حدس می زنم
آقا بهشت با شهدا سینه می زنی
تا این که مستجاب شود گریه های تو
بعد از نماز و بعد دعا، سینه می زنی
خیلی ضمیر فرد مخاطب به کار رفت
اصلاح می کنم که: شما سینه می زنی
حالا که ما (اسیر) همان کوچه ها شدیم
معلوم می شود که چرا سینه می زنی
در فاطمیه بود که ما سینـه زن شدیم
با پیرهن سیاه عزا سینـه زن شدیم
گفتی جواز کرببلا روضه ی من است
اصلاً به عشق کرببلا سینـه زن شدیم
در روضـه هایتان همگی پر زدیم و بعد
همراه ساکنان سماء سینـه زن شدیم
بر سینـه های سینه زنان مهر می زنی
ما هم به شوق مهر شما سینـه زن شدیم
ما نذر کرده ایم که قـربانی ات شویم
در راه رفتن به منا سینـه زن شدیم
در صحن شـاه سینه زدن چیز دیگریست
در کنج صحن عشق رضا سینـه زن شدیم
*****
این عید به نور فاطمیه زیباست
روزی تمام این سال با زهراست
با بردن نا فاطمیه فهمیدم
سالی که نکوست از بهارش پیداست
بیا بیا گل زهرا عزای مادر توست
صفای فاطمیه از صفای مادرتوست
اگر که سائلم و نوکر همیشه گی ام
فقط به خاطر لطف و عطای مادر توست
تمام عزت شیعه رحین منت اوست
تمام زندگی ما فدای مادر توست
زنور چادر او ما همه مسلمانیم
که اصل طینت ما خاک پای مادر توست
به وقت مرگ که دستم زهر دری کوتاست
امید و دل خوشیه من وفای مادر توست
دوباره فاطمیه آمده،ای سینه زن دل را محیا کن
خودت را در میان، سینه زن ها باز هم جا کن
برای مادرت از جنس آدم،کوچه ای وا کن
به پای مادرت در کوچه، قد را تا کمر تا کن
دوباره پلک را بر دار و بر دریا بزن ای چشم
بیا و آستین اشک را بالا بزن ای چشم
بیا و کوچه ای وا کن به روی قلب این مردم
بیا و کوچه ای وا کن، بدون آتش و هیزم
بیا و کوچه ای وا کن که زهرا در برش باشد
بجای سنگ بال حور دیوار و درش باشد
ردیف بچه شیعه یک به یک تا آخرش باشد
به خنده باز دستان حسن، در دستهای مادرش باشد
بیا مادر به این کوچه ،همه مشتاق تو هستند
به خدمت شالشان را بر کمر بستند
همه از اشک در چشمانشان باغ فدک دارند
به روی سینه از بس مشت کوبیدند یک سینه ترک دارند
وبا مظلومها از جمله مولا دردهای مشترک دارند
دوباره مرغ روحم،هوای کربلا کرد
دل شکسته ام را اسیر و مبتلا کرد
چه کربلای اشکی ،چه نینوای خونی
که دیده و دلم را به غصه مبتلا کرد
فدای آن حسینی که زیر تیغ قاتل
سرش بریده گشت و به شیعیان دعا کرد
برمشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا
بر دلم ترسد بماند آرزوی کربلا
بَـر ملا ئک داد نعش همسرش
گرچه تاب آه، ا ز آیینه رفت
روشنی می شُست از آن خانه دست
رفت از این دنیا به دنیایی دگر
سخت وآسان است ا ما واگر
کودکا ن بی مادر و تنها پد ر
دو به دو می آمدند بی پا وسر
لب به سا ن غنچهء گل بسته بود
وز گلاب اشکشان دل خسته بود
محسن ا ز هستی خود سرگشته بود
او فدایی بهر مادر گـشته بود
ما درآ ، آغوش دریا کرده ای
خوش نسیمی سوی صحرا کرده ای
مادرا ، ای مهربان بی من مـَرو
می روی بی کاروان بی من مرو
تابـش خورشید چو ن پایان گرفت
ماتم عظما شـــد و با ران گرفت
شُست دست ا ز جان ، تن جانا نه شد
مادر خورشید جاویدانه شــد
سوگ زهرا سوگ جمع اولیا ست
ای دریغا سوگ ختم الا نبیاست
دوباره فاطمیه آمده،ای سینه زن دل را محیا کن
خودت را در میان، سینه زن ها باز هم جا کن
برای مادرت از جنس آدم،کوچه ای وا کن
به پای مادرت در کوچه، قد را تا کمر تا کن
دوباره پلک را بر دار و بر دریا بزن ای چشم
بیا و آستین اشک را بالا بزن ای چشم
بیا و کوچه ای وا کن به روی قلب این مردم
بیا و کوچه ای وا کن، بدون آتش و هیزم
بیا و کوچه ای وا کن که زهرا در برش باشد
بجای سنگ بال حور دیوار و درش باشد
ردیف بچه شیعه یک به یک تا آخرش باشد
به خنده باز دستان حسن، در دستهای مادرش باشد
بیا مادر به این کوچه ،همه مشتاق تو هستند
به خدمت شالشان را بر کمر بستند
همه از اشک در چشمانشان باغ فدک دارند
به روی سینه از بس مشت کوبیدند یک سینه ترک دارند
وبا مظلومها از جمله مولا دردهای مشترک دارند
بیا بیا گل زهرا عزای مادر توست
صفای فاطمیه از صفای مادرتوست
اگر که سائلم و نوکر همیشه گی ام
فقط به خاطر لطف و عطای مادر توست
تمام عزت شیعه رحین منت اوست
تمام زندگی ما فدای مادر توست
زنور چادر او ما همه مسلمانیم
که اصل طینت ما خاک پای مادر توست
به وقت مرگ که دستم زهر دری کوتاست
امید و دل خوشیه من وفای مادر توست
ما سائلیم و نوکریت آبروی ما
یا ایهاالعزیز نظر کن به سوی ما
تا کی برای نافله های سحرگهی
با خون دل شود دل شبها وضوی ما
گر مانده ایم شکر خدا پای پرچمت
بر تار موی تو گرهی خورده موی ما
ساقی اشک بر دل ما هم سری بزن
بوی می طهور تو دارد سبوی ما
همچون نسیم دربدرم می کنی چرا؟
پس کی رسد به خیمۀ تو جستجوی ما
آیا شود که نیمه شبی بهر درد دل
بد بگذرانی و شوی همگفتگوی ما
ای شهریار عشق به نام مقدست
باشد وصال تو همۀ آرزوی ما
روضه گرفته ایم قدم رنجه ایی کنی
شاید فتد مسیر عبورت به کوی ما
از لحظه ایی که حرمت مادر شکسته شد
بغضی نهفته مانده ز غم در گلوی ما
ای نازنین فاطمه برگرد از سفر
خیمه نشین فاطمه برگرد از سفر
در خاطرم شد زنده یاد فاطمیون یاد در ودیوار و مسمار پر از خون
یاد زمانی که گل یاس علی رفت هم یار و عشق و جان و جانان علی رفت
یا مجتبی بگشا زبان بر خاطراتت ای کاش میگفتی تو راز گیسوانت
گفتی تو همراهش میان کوچه بودی اما نگفتی از چه چون پروانه بودی
از بیت الاحزانش بگو از گریه هایش از طعنه اهل مدینه از شعارش
با ما بگو یا مجتبی زهرا چرا رفت او در جوانی از چه با قد کمان رفت
آخر چرا ره گم نمود او بین کوچه/ روزش چرا شب شد به نا گه بین کوچه
یا مجتبی راز دلت را فاش بنما زان حمله و ضرب لگد آگاه بنما
از حیرتت با ما بگو در بین با ما بگو بابا کجا بود آن میانه
مادر که هر جایی علی فریاد می کرد حالا چرا از فضه استمداد می کرد
وقتی علی را سوی مسجد می کشیدند گفتی چگونه دل ز یکدیگر بریدند
با من مگو این راز را من ناتوانم بهر شنیدن هم دگر طاقت ندارم
اما بگو وقت کفن نعره چرا زد حیدر چرا و از چه بر دیوار سر زد
یا مجتبی مستم ز یاد فاطمیون گردد الهی قد سروم بید مجنون
آن گروهی که می از ساغر بیگانه زدند
آن گروهی که می از ساغر بیگانه زدند
پشت پا برحرم وحرمت خم خانه زدند
سینه پر کینه شد از واقعه خم غدیر
کز ستم آتش کین بر درآن خانه زدند
اه از توظئه رهبر پیمان شکنان
که به فرموده او سنگ به پیمانه زدند
من نگویم که چه رخ داده ولی می دانم
شمع را کشته شرر بر پر پروانه زدند
سینه را میخ در خانه درید از اثرش
تیر غم بر جگر ساقی میخانه زدند
بلبل از سوز جگر نعره کشید از غم گل
تا که بر صورت گل سیلی خصمانه زدند
تا نبی رفت علی شد زستم خانه نشین
خنده شوق برآن همت مردانه زدند
گفت(ژولیده) که درذم عدو حافظ گفت
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
حق نعمت نتوان کرد ادا رحمان را
که عطا کرده به ما آینه قرآن را
تربیت یافته مکتب وحی نبویست
قوت مدحت او نیست مدیحه خوان را
آسمانها و زمین روشنی از او دارند
عرشیان خیره شوند این شجر رخشان را
بحجت قلب نبی کوثر جوشان رسول
عطر سیبی که معطر بکند رضوان را
در عبادات نبی، وقت مناجات علی
افق معرفتش خیره کند انسان را
کیست آزاده تر از بانوی تقوی و عفاف
که شکوهش شکند شاکله شیطان را
مرحم زخم پدر بود به پیکار احد
باید از فاطمه آموخت چنین عرفان را
معجز فاطمه آن نیست که با دست دعا
رد طوفان کند و حکم کند باران را
معجز فاطمه آن است که با تیغ بیان
خوب منکوب کند سلطنت طغیان را
هست روشنگری فاطمه اعجاز بزرگ
نیست داعیه انکار چنین رجحان را
بندگی کرد خدا را به همه ابعادش
او که آموخت به ما بندگی منان را
مادر ما نه فقط شیعگی آموخت به ما
بهر این شیعه شدن داد به ما امکان را
قدر کوثر نکند درک مگر همتایش
جز علی شرح نشاید که کند برهان را
وصف صدیقه کجا و سخن ناقص من
واگذارید به ابرار چنین میدان را
بهتر آن است دم از خطبه جانانه زنیم
تا که تطهیر کند بارش کوثر جان را
کیست تا فهم کند درد و غم پنهان را
یا که مرحم بنهد زخم دل سوزان را
همه دیدند که برخواست به عزم مسجد
انسیه همره خود خواند بسی نسوان را
خاطر شهر پر از خاطره احمد شد
تا که انداخت ردا قامت نور افشان را
تا لبش خطبه به نام ازلی کرد شروع
ملک از هر سخنش برد دُر غلتان را
جان فدای کلماتش که به شیوایی محض
اول خطبه کند حمد و ثنا سبحان را
سخنانش به فصاحت همه پیغمبر وار
اینچنین کرد تصرف دل هر انسان را
ایها الناس! بدانید که من فاطمه ام
که خدا داده به ما عزت جاویدان را
جاهلیت چه شد از یاد شما شد .مردم!
پشت کردید چرا قافله رضوان را
ای غدیر آمدگان! قصه بیعت باقی است
با چه عذری بشکستید چنان پیمان را
چه شد آن روحیۀ رزم و سلحشوریتان
نام و نان برده مگر از دلتان فرقان را
با شمایم! مگر این آیه فراموش شده
که اولوالامر سزاوار بود فرمان را
نه علی بود که با فتنه گران می جنگید؟
تا فراگیر نبینید دگر طوفان را؟
من به تکلیف الهیم عمل خواهم کرد
میکشم باز بر این فتنه خط بطلان را
به شکوهش، به جلالش، به قیامش سوگند
خطبه اش ریخت به هم دایره امکان را
باز تجدید کنم مطلع این عنوان را
بازخوانی کنم این دفتر و این دیوان را
راستی فاطمه از ما چه توقع دارد؟
نقش ما چیست در این خطبه، بدانیم آن را
نه، روا نیست که از فاطمه گوئیم ولی
درد او را نشناسیم و غم دوران را
ذاکران! این همه اندوه به عالم اما
واژه هامان همه گفتند فقط هجران را
شاعران! از خط و خال این همه گفتیم ولی
شعر امروز نزیبد مژه و مژگان را
قلم امر به معروف بگیریم به دست
مگر از جامعه بیدار کند وجدان را
بیش از اینها نشویم از شهدا جا مانده
درد امروز بصیرت طلبد درمان را
شیعه فرزند زمان است خدا می داند
برنتابد ستم کفر و تب کفران را
شعر بیداری اسلامی امروز این است:
امت فاطمه! دریاب مسلمانان را
هست آزادی بحرین چنان خرمشهر
کیست رزمنده جانباز چنین میدان را
ای خوش آن نغمه که آهنگ جهان آرا بود
خیز، سربند ببندیم همه گردان را
به خدا وعده پیروزی مولا حتمی است
شیعه تا قلب اروپا ببرد طوفان را
باز هم میکده عشق به پا خواهد شد
ساقی از جام ولا جرعه دهد رندان را
باز هم سفره ای از کرب و بلا پهن شود
شهد شیرین شهادت رسد این عطشان را
((مادر!امروز دلم یاد شهیدان کرده است
یاد آن طایفۀ پیش خدا مهمان را
دوستانم همه رفتند و نبردند مرا
چه کنم من؟ چه کنم این غم بی پایان را؟
جای شکر است خدا را ز دم روح الله
که سپرده به مسیحا نفسی بستان را
رهبر نهضت ما شکر خدا زهرائیست
نفس نافذ او اوج دهد ایمان را
پسر فاطمه هم ارث بَرَد از مادر
روح امید دمد مملکت سلمان را
بس جوادی و حسینی است ولی نعمت ما
به رضا می سپرد سال به سال ایران را
بی ولایش نکند دم ز عدالت بزنیم
دست، هیهات، رهانیم چنین دامان را
ما همه گوش به فرمان تو هستیم علی
بی قراریم نثار تو کنیم این جان را
دست زهراست نگهدار علمداری تو
تا به مهدی برسانی عَلم قرآن را
ای فروزنده تر از تابش خورشید، رُخت
جلوه کن بر من و بگشای لب خندان را
بریز آب روان اسما، ولی آهسته آهسته
به جسم اطهر زهرا ولی آهسته آهسته
بریز آب روان تا من، بشویم مخفی از دشمن
تنش از زیر پیراهن، ولی آهسته آهسته
ببین بشکسته پهلویش، سیه گردیده بازویش
تو خود ریز آب بر رویش، ولی آهسته آهسته
همه خواب و علی بیدار، سرش بنهاده بر دیوار
بگرید از فراق یار، ولی آهسته آهسته
حسن ای نورچشمانم حسین ای راحت جانم
بنالید ای عزیزانم، ولی آهسته آهسته
بیا ای دخترم زینب به پیش مادرت امشب
بخوان او را به تاب و تب، ولی آهسته آهسته
روم شب ها سراغ او، به قبر بی چراغ او
کنم زاری ز داغ او، ولی آهسته آهسته
چشم وا کن احد آیینهء عبرت شد و رفت
دشمن باخته بر جنگ مسلط شد و رفت
آنکه انگیزه اش از جنگ غنیمت باشد
با خبر نیست که طاعت به اطاعت باشد
داد و بیداد که در بطن طلا آهن بود
چه بگویم که غنیمت رکب دشمن بود
داد و بیداد برادر که برادر تنهاست
جنگ را وا مگذارید پیمبر تنهاست
یک به یک در ملاء عام و نهانی رفتند
همه دنبال فلانی و فلانی رفتند
همه رفتند غمی نیست علی می ماند
جای سالم به تنش نیست ولی می ماند
مرد مولاست که تا لحظهء آخر مانده
دشمن از کشتن او خسته شده ٬در مانده
در دل جنگ نه هر خار و خسی می ماند
جگر حمزه اگر داشت کسی می ماند
مرد آن است که سر تا قدمش غرق به خون
آنچنانی که علی از احد آمد بیرون
می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام
می رسد قصه به آنجا که علی دل تنگ است
می فروشد زرهی را که رفیق جنگ است
چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد
وان یکاد از نفس فاطمه برتن دارد
کوچه آذین شده در همهمه آرام آرام
تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام
فاطمه فاطمه با رایحهء گل آمد
ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد
می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام
می رسد قصه به آنجا که جهان زیبا شد
با جهاز شتران کوه احد برپا شد
و از آن آینه با آینه بالا می رفت
دست در دست خودش یک تنه بالا می رفت
تا که از غار حرا بعثت دیگر آرد
پیش چشم همه از دامنه بالا می رفت
تا شهادت بدهد عشق ولی الله است
پله در پله از آن ماذنه بالا می رفت
پیش چشم همه دست پسر بنت اسد
بین دست پسر آمنه بالا می رفت
گفت: اینبار به پایان سفر می گویم
" بارها گفته ام و بار دگر می گویم"
راز خلقت همه پنهان شده در عین علی است
کهکشان ها نخی از وصلهء نعلین علی است
واژه در واژه شنیدند صدارا اما...
گفتنی ها همگی گفته شد آنجا اما
سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد
آنکه فهمید و خودش را به نفهمیدن زد
می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام
شهر اینبار کمر بسته به انکار علی
ریسمان هم گره انداخته در کار علی
بگذارید نگویم که احد می لرزد
در و دیوار ازین قصه به خود می لرزد
می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام
می نویسم که "شب تار سحر می گردد"
یک نفر مانده ازین قوم که برمی گردد
بی اذن تو هرگز عددی صد نشود
بر هر که نظر کنی دگر بد نشود
زهرا تو دعا کن که بیاید مهدی
زیرا تواگر دعا کنی رد نشود
فردای قیامت که گرفتاری تو
بی یاور و بی مونس و بی یاری تو
آن قدر طرفدار تو باشد زهرا
انگار نه انگار گنه کاری تو
وقتی که لبت را به دعا باز کنی
یا فاطمه با لطف خود اعجاز کنی
فردا همگی کمیتشان می لنگد
در وقت شفاعت تو اگر ناز کنی
جبریل امین اگر مقامی دارد
در دفتر عشق اگر که نامی دارد
از دولت پا بوسی زهرا باشد
در پیش خدا گر احترامی دارد
گیسوم پریشان تو و موی تو بود
در زیر لگد دو چشم من سوی تو بود
با پهلوی بشکسته تو دیدی حیدر
زهرا همه جا همیشه پهلوی تو بود
***
این سینه ی صاف و ساده ی من به فدات
این قامت ایستاده ی من به فدات
تا اینکه بمانی و همیشه باشی
یک سوم خانواده ی من به فدات
***
پروانه ی شمع سحرت می گردم
ای کعبه خودم دور سرت می گردم
امروز به جبران نود زخم احد
بنگر که چگونه سپرت می گردم
یا فاطمه از اشک ترا می خواهیم
بیمار تو هستیم و دوا می خواهیم
هر کس پی حاجتی رود بر در دوست
ما از تو برات کربلا می خواهیم
***
دیدار بقیع ز آرزویم نرود
من فاطمیم ز خلق وخویم نرود
عمریست غلام در گه زهرایم
یا رب مددی که آبرویم نرود
***
عمریست دلم گشته هلاکت زهرا
دست من و آن دامن پاکت زهرا
بنما کرمی که بار دیگر ای گل
صورت بنهم به روی خاکت زهرا
***
یا فاطمه از غصه کبابم کردی
چون شمع تو قطره قطره آبم کردی
یک شهر سلام بی جوابم کردند
از چیست تو این گونه جوابم کردی
یا رب به میان شعله وآتش و دود
بگرفته فلک ز دست من بود و نبود
با ضرب لگد پهلوی یارم بشکست
پوشیده دو دیده از جهان یاس کبود
یا رب ز فشار درب بی تاب شدم
ا ز ضربت سیلی عدو خواب شدم
هوش از سر من ربوده درد پهلو
اما ز غریبی علی آب شدم
نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل قصیده ی نابی که در ازل گفته است
نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد
ز درک خاک مقام فراتری دارد
خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد
درون خانه بهشت معطری دارد
پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت
برای وصف تو از عرش واژه بر می داشت
چرا که روی زمین واژه ی وزینی نیست
و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست
و جای صحبت این شاعر زمینی نیست
و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست
خدا فراتر از این واژه ها کشیده تورا
گمان کنم که تورا، اصلا آفریده تورا
که گرد چادر تو آسمان طواف کند
و زیر سایه ی آن کعبه اعتکاف کند
ملک ببیند وآنگاه اعتراف کند
که این شکوه جهان را پر از عفاف کند
کتاب زندگی ات را مرور باید کرد
مرور کوثر و تطهیرو نور باید کرد
در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهاکم التکاثر بود
درون خانه ی تو نان فقر آجر بود
شبیه شعب ابی طالب از خدا پر بود
بهشت عالم بالا برایت آماده است
حصیر خانه ی مولا به پایت افتاده است
به حکم عشق بنا شد در آسمان علی
علی از آن تو باشد... تو هم از آن علی
چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!
به نان خشک علی ساختی، به نان علی
از آسمان نگاهت ستاره می خواهم
اگر اجازه دهی با اشاره می خواهم-
به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم
کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم
شکسته آمده ام تا شکسته بنویسم
و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم
به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادری کن و اینبار هم اجازه بده
به افتخار بگوییم از تبار توایم
هنوز هم که هنوز است بی قرار توایم
اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه در کنار توایم
فضای سینه پر از عشق بی کرانهء توست
(کرم نما و فرود آ که خانه خانهء توست)
عمریست که ما مراممان حیدری است
لبریز از آن پیاله ی کوثری است
با عشق حسین محب زهرا گشتیم
از بس که حسین ابن علی مادری است
دریاست نبی و گوهرش فاطمه است
یکتاست علی و همسرش فاطمه است
با آن که پناه همه خلقست حسین
او هم به پناه مادرش فاطمه است
فاطمه نامی که با آن عشق می بازد خدا
فاطمه نوری کز آن بر خلق می نازد خدا
ما نه یاران دگر نه انبیا گویند کاش
در جزا ما را ز چشم او نیاندازد خدا
هر که با زهراست احساس سخاوت می کند
« مور این وادی سلیمان را ضیافت می کند»×
دست پخت فاطمه نان است و نانش جذبه است
هر که شد یکبار سائل کم کم عادت می کند
حضرت جبریل یک جلوه است، ذاتا وحی را....
....فاطمه تا قلب پیغمبر هدایت می کند
فرشیان... نه عرشیان هم رو به او می ایستند
در میان خانه اش وقتی عبادت می کند
مرتضی بر فاطمه یا فاطمه برمرتضی !!!
کیست که بر دیگری دارد امامت می کند؟!
هرچه مولا مدح خود را کرد مدح فاطمه است
آینه از شان همتایش حکایت می کند
روز محشر که بیاید کار دست فاطمه است
مرتضی می ایستد، زهرا قیامت می کند
رشته ای از چادرش هم دست ما باشد بس است
رشته ای از چادرش ؟!....آری... شفاعت می کند
وقتی گدای فاطمه بودن برای ماست
احساس می کنیم دو عالم گدای ماست
با گریه بهر فاطمه آدم عزیز شد
این گریه خانه نیست که دولت سرای ماست
اینجا به ما حسین حسین وحی می شود
پیغمبریم و مجلس زهرا حرای ماست
سلمان شدن نتیجۀ همسایگی اوست
زهرا برای سیر کمال ولای ماست
تنها وسیله ای که نخش هم شفاعت است
چادر نماز مادر ارباب های ماست
باران به خاطر نوۀ فضه می رسد
ما خادمیم و ابر کرم در دعای ماست
فرموده اند داخل آتش نمی شویم
فردا اگر شفاعت زهرا برای ماست
یا حسین غریب مادر، بوده ذکر آخر او
جون دادن برای زهرا، بوده فکر آخر او
تموم عاقل نماها، می زدن انگ جنونش
اما از شما پنهون، همه شونن مدیونش
حسرت کرب وبلا موند، ای خدا رو دل ذاکر
چی می شد کرب وبلا رو، می دیدش این دم آخر
یل کربلا اباالفضل، عمری از شما زده دم
یه گوشه چشمی بهش کن ، از تو چیزی نمی¬شه کم
اگه که تموم دنیا ، خطابش کنند دیوونه
همیشه حرف دلش بود ، بی خیال این زمونه
خلاصه جواد ذاکر، رفت و دیگه بین ما نیست
اما فکرش و خیالش، هیچ موقع از ما جدا نیست ...
یه روز و یه روزگاری، مادرم خیلی جوون بود
مایه فخر ملائک ، تو زمین و آسمون بود
آسمونی ها همیشه، مادرو نشون می دادن
که درخشش نمازش، تا شعاع کهکشون بود
نیمه شبها تو نمازش، دستشو بالا می آورد
تک تک همسایه هارو، یاد می کرد و یادشون بود
همه منت گدایی، درخونمونو داشتن
خاطر اونو می خواستن، بسکه خوب و مهربون بود
افتخار مادر ما ،تو بهار زندگانیش
پاکی و صفا به پیش، دشمنان بد زبون بود
تا یه روز یه عده نامرد آتیش و هیزم آوردن
خونشو آتیش کشیدن، تا دیدن تو آشیون بود
یه طرف صدای ناله، یه طرف صدای ضجه
خودمونو تا رسوندیم، مادرم غرقه ی خون بود
با تن مجروح و خونی، خودشو سپر قرار داد
تا که دید امام عصرش، با طناب و ریسمون بود
دشمنا امون ندادن، راهشو یک باره بستن
شلاق مغیره ای وای، سد راه تو اون میون بود
اشکای چشمای بابا، گریه هامو در میاره
آخه چشمای پر آبش ،نشون مظلومی مون بود
گلای باغ نبوت ، با دو چشمای پر از اشک
نگاشون تو این میونه، به نگاه باغبون بود
آهسته می شوید یگانه همسرش را با آب زمزم آیه های کوثرش را
آهسته میشوید غریب شهر یثرب پشت وپناه وتکیه گاه و یاورش را
تنها کنار نیمه های پیکر خود می شوید امشب نیمه های دیگرش را
آهسته می شویدمبادا خون بیاید آن یادگاریهای دیوار ودرش را
پی می برد آن دستهای مهربانش بی گوشواره بودن نیلوفرش را
می گوید اما باز مخفی می نماید با آستینی بغضهای حنجرش را
در خانهی اوپهلوی زهرا ورم کرد حق دارد او بالا نمی گیرد سرش را
با گریه های دخترانه زینب آمد بوسد کبودی های روی مادرش را
برشانه های آفتابی اش گرفته مهتاب هجده سالهی پیغمبرش را
دور از نگاه آسمانها دفن میکرد در سرزمینهای سؤالی همسرش را
مادر یه روز مهدی میآد، برای یاری
میشه که روز فرجش، مارم بیاری
تکیه می ده به کعبه و ،با صوت اعلا
می گه انابن و حیدرو، انابن و زهرا
غصه نخور مهدی میآد، با شور و احساس
منتقمت با اون میشه، حضرت عباس
حسینی ها به عشق اون، می آن به یاری
دشمنای علی می شن، همه فراری
آخر یه روز گل می کنه، تو آسمونها
نغمه یا علی و با، ذکر یا زهرا
نشون می ده به شیعه ها، یه قبر خاکی
میگه که قبر مادره، اسوه پاکی
از توی قبر اون دوتا رو، بیرون میآره
توی آتیش هردوشونو، باهم میزاره
میگه چرا یه خونه رو شما سوزوندین
حرمت صاحب خونشو ، شما شکوندین
میگه گناه مادرم مگر چه بوده
که مزد یاری علی ، رخ کبوده
خدا می دونه مادرم ،خیلی جوون بود
چرا روزای آخرش، قدش کمون بود
آنان که بر این خانه هجوم آوردند
در خاک نهال کینه را پروردند
در کعبه علی شکسته بتها شان را
اکنون به در خانه تلافی کردند
***
خون است که روی خاک خشت افتاده است
داغ است به قلب سر نوشت افتاده است
خیزید وفرشته را به بیرون ببرید
آتش به در باغ بهشت افتاده است
***
بر چهره شکوه آسمانی داری
یک پنجره باغ ارغوانی داری
ای رزم تو بین کوچه ودرپس در
بر سینه مدال قهرمانی داری
کاش می شد بنویسند مرا سینه زنت
کاش می شد بنویسند به نام حسنت
کاش در اول پرونده ی دنیائیمان بنویسند غلام پسر بی کفنت
کاش می شد که مرا دست کرامات شما
بنویسد اسیر غم و در د و محنت
غزل مرثیه ی روضه ی ما هستی تو
من همان شمع برافروخته ی انجمنت
**
راستی مادر مظلومه ی غربت زده ام
در سوالم . جرم تو چیست ؟ چرا هی زدنت ؟
از هجوم در و دیوار و دستی سنگین
درد می کرد نگفتی ....همه جای بدنت
پیرهن بافته ای بهر حسین اما حیف
گفت زینب که غارت شده آن پیرهنت
........................
جایی برای کوثر و زمزم درست کن
اسما! برای فاطمه مرهم درست کن
تابوت کوچکی که بمیرم درون ِ آن
با چند تخته چوب برایم درست کن
تا داغ این شقایق زخمی نهان شود
تابوتی از لطافت شبنم درست کن
مثل شروع زندگی من و مرتضی
بیزرق و برق و ساده و محکم درست کن
از جنس هیزمی که در ِ خانه سوخت، نه
از چند چوب و تختهی مَحرم درست کن
طوری که هیچ خون نچکد از کنارهاش
مثل هلال لاله کمی خم درست کن
--------------
یک مشت خاک روی تو یک مشت بر سرم
باور نمیکنم که تویی در برابرم
دیوانه کرده است مرا عطر وبوی تو
پیچیده در تمامی من ای معطرم
خیرالنساء ودفن غریبانه ؟ وای من
مظلومه ای شبیه علی ماه بی حرم
بارفتن تو زلزله ای در تنم نشست
با اینکه من هنوز همان مرد خیبرم
هربار در جواب چطور است حالتان؟
بیمار وزردوتبزده گفتی که بهترم
خون گریه از سراسر من میچکد ولی
باسیل اشک راه به جایی نمیبرم
شاید اگر که روضه بخوانم سبک شوم
اما نه باز راه به جایی نمیبرم
دل کندن از تو سخت ترین کار عالم است
یک مشت خاک روی تو یک مشت بر سرم
--------------
ای روح آفتاب چرا پا نمی شوی
بانوی بو تراب چرا پا نمی شوی
پهلوی من هم از خبر رفتنت شکست
رکنم شده خراب چرا پا نمی شوی
با قطره قطره اشک سلامت نموده ام
زهرا بده جواب چرا پا نمی شوی
خورشید لطمه دیده حیدر بلند شو
بر جمع ما بتاب چرا پا نمی شوی
رفتی و روی صورت خود را کشیده ای
ای مادر حجاب چرا پا نمی شوی
بی تو تمام ثانیه ها دق نموده اند
رفته زمان بر آب چرا پا نمی شوی
روی کبود تو به نگاهم اشاره کرد
مردم از این خطاب چرا نمی شوی
می میرد از تنفس دلگیر کوچه ها
این غنچه های ناب چرا پا نمی شوی
............
جارو بدست می شوی و کار می کنی
داری برای خانه غذا بار می کنی
شکر خدا که پا شده ای راه می روی
مثل قدیم با همه رفتار می کنی
فضه برای تو اینجاست فاطمه
تقسیم کار با تن بیمار می کنی
لبخند می زنی دلم آرام تر شود
یا سقف خانه بر سرم آوار می کنی
وقتی سوال می کنم امروز بهتری
جارو بدست می شوی و کار می کنی
.........
غصه ات ای ملک سوخته پر سنگین است
گریه ام روز و شب و شام و سحر سنگین است
کس زمن بعدِ تو بر صبر توقع نکند
بشکند چون که کمر، درد کمر سنگین است
بانویم، هست یقینم که ترا چشم زدند
وضع و حال تو بگوید که نظر سنگین است
با علی حرف بزن تا که نگویند به هم
با علی مثل همه فاطمه سرسنگین است
رمقی نیست که حرکت بدهی جسمت را
نتوانی بزنی بال که پر سنگین است
تک و تنها وسط راه رهایم نکنی
راهزن پر شده و بار سفر سنگین است
همه با دیدن روی تو چنین می گفتند
دست آنکس که تو را زد چه قدر سنگین است.
.......................
این قدر بین رفتن و ماندن نمان بمان
پیرم مکن ز بارغمت ای جوان بمان
خورشید من به جانب مغرب روان مشو
قدری دگر به خاطر این آسمان بمان
مهمان نُه بهار علی پا مکش ز باغ
نیلوفر امانتی ِ باغبان بمان
ای دل شکسته آه تو ما را شکسته است
ای پرشکسته پر مکش از آشیان بمان
دیگر محل به عرض سلامم نمی دهند
ای هم نشین این دل بی همزبان بمان
راضی مشو دگر به زمین خوردنم مرو
بازی نکن تو با دل این پهلوان بمان
روی مرا اگر به زمین می زنی بزن
اما بیا بخاطر این کودکان بمان
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
اینقدر بین رفتن و ماندن نمان بمان
چه می شود که به زانوی من توان بدهی
دوباره صورت خود را به من نشان بدهی
چه می شود که زمان قنوت نیمه شبت
دوباره بازوی خود را کمی تکان بدهی
چه می شود که دگر مثل روزهای قدیم
کنار سفره خودت نان به دستمان بدهی
به جای آنکه شوی پرپر و به خاک افتی
و روح خسته خود را به آسمان بدهی ـ
ـ گل شکسته ی من پا بگیر در این باغ
که باز عطر بهشتی به باغبان بدهی
تو را به جان عزیزت مخواه بنشینم
به چشم خویش ببینم چگونه جان بدهی
نفس تو می کشی و حال کودکان این است
چه می شود تو اگر جان در این میان بدهی